#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_165
باز هم لحظه سخت و جانکاه خداحافظی فرا رسید و من چقدر از آن متنفر بودم .بالاخره بغضم ترکید و در حالیکه همگی بسختی گریه میکردیم، کتی را در آغوش فشردم .
- خیلی مواظب خودت باش، حتما با من تماس بگیر
- چشم عزیزم.تو هم یادت نره چی گفتم ها!
در میان گریه هم دست از شوخی بر نمی داشت .ژاله را هم در آغوش فشردم .
- دلم میخواد دفعه بعد که دیدمت با نامزدت باشی ها!
لبخند شرمگینی زد و چون بشدت گریه میکرد، فقط سری تکان داد .خداحافظی با خاله و آقا کسری، به مراتب سخت تر بود و گریه و زاری خواهرها، حال همه را منقلب کرد. حتی الهام نیز بی محابا اشک می ریخت و شایان قطره های اشکش را پنهانی از روی گونه می سترد.
فرزاد در گوشه ای دورتر، دست به سینه ایستاده بود و با اخمهای گره کرده به این صحنه می نگریست. تا آخرین لحظه آنها را همراهی کردیم و پس از سوار شدن به هواپیما، همگی برای رفتن به منزلها، متفرق شدیم .گریه بی امانم، پایانی نداشت و حتی دلداری دادن دیگران و مزه پرانی شایان هم حالم را بهتر نکرد .انگار منتظر همین بهانه بودم تا با اشکهایم ، حرفهای کوبنده و خشک فرزاد را از ضمیرم شستشو دهم .هنگام سوار شدن ، صدای فرزاد همه را متوقف کرد:
- خانم رها ، اگه اجا زه بدید من شیدا خانم رو به شرکت برسونم!
مادر با چشمهای سرخ و متورم نگاهش کرد.
- ایرادی نداره پسرم، شما خودت صاحب اختیاری!
شایان هم بلافاصله گف ت:
- هرکسی با هرکی اومده باید با همون برگرده! قربون دستت فرزاد جان اینو با خودت ببر که من اصلا حوصله آبغوره گرفتن ندارم ، خودم دوتاش رو دارم!
از شیطنت او ، همه به خنده افتادند و فرزاد با چهره ای متبسم نگاهم کرد .با همه خداحافظی کردم و منتظر آمدنش ایستادم .گوشه ای ایستاده بود و با شایان صحبت میکرد.پس از دقایقی به سمتم دوید و به راه افتادیم .از گرما کلافه شده بودم و اشکم بند نمی آمد .در را باز کرد و اجازه داد تا سوار شوم .او در سکوت رانندگی میکرد و من در سکوت،اشک می ریختم! دقیقا تا رسیدن به شرکت، حرفی نزد و فکر اینکه هنوز ناراحت است و یا شاید قهر کرده، گریه ام را تشدید میکرد .بمحض اینکه اتومبیلش را در پارکینگ قرار داد، در را باز کردم و با ناراحتی خارج شدم .هنوز چند قدم برنداشته بودم که نزدیکم آمد و با صدای آرامی پرسید:
- نمیخوای که با این قیافه بیای؟
توجهی نکرد و بر سرعت قدمهایم افزودم
- شیدا مگه با تو نیستم؟
- چرا دقیقا میخوام با همین قیافه بیام!
- خواهش می کنم آروم باش
با دست اشک صورتم را زدودم و عصبی گفتم:
- مگه برای تو فرقی هم می کنه؟
لبخند ملیحی زد.
romangram.com | @romangram_com