#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_156
شایان که تا آن لحظه با تلفن صحبت میکرئ، دستش را جلوی دهانه گوشی قرارداد و با ژستی خنده دار ابرهایش را بالا انداخت.
- واه واه! بلا به دور! چشم نداری ببینی؟!
من و پدر از حرکت او به خنده افتادیم .پدر با همان لبخند جذاب با صدایی بلند گفت:
- مینا جان، یه دقیقه استراحت کن ، چرا اینقدر خودت رو خسته می کنی خانومم؟ بیا خودم بلند می شم و کارهای باقیمونده رو انجام می دم
شایان در حالیکه به ظرف تزیین شده از انواع میوه های تازه فصل، ناخنک می زد ، نگاه زیر چشمی به من انداخت و هردو یواشکی خندیدیم .همیشه به لحن لبریز از عشق ومحبت پدر غبطه میخوردم . مادر با لبخندی از سر مهر، در حالیکه دستهایش را به حوله خشک میکرد، از حوزه استحفاظی خود ، یعنی آشپزخانه خارج شد
- ممنونم مسعود جان! همه کارها رو بچه انجام دادن ، فقط کاشکی ........
صدای زنگ در، کلام مادر را ناتمام گذاشت .همگی به اتفاق ایستادیم و شایان برای باز کردن در از ما جدا شد .بسختی جلوی اضطراب و هیجانم را گرفتم و کنار پدر ایستادم .صدای احوالپرسی مهمانها با شایان به گوش می رسید تا اینکه یکی یکی وارد شدند .بلافاصله بسمت خانمها رفتم و صمیمانه آنها را در آغوش کشیدم .با آقای پناهی و فرهاد خان نیز به گرمی احوالپرسی کردم وای از فرزاد خبری نبود! پدر همه را به نشستن دعوت کرد .هنوز بازار احوالپرسی گرم بود و کسی از عدم حضور فرزاد صحبت نمیکرد .گویی همه دست به دست هم داده بودند تا جان مرا به لب برسانند. بالاخره صدای شایان در آمد:
- آقای متین، پس چرا فرزاد خان تشریف نیاوردند؟!
نگاه خندان و پر عطوفت فرهاد خان به جای شایان ، مرا نشانه گرفت.
- راستش فرزاد یه کار خیلی مهم و غیر منتظره داشت که حسابی دست و پاش رو بست! خیلی معذرت خواهی کرد و گفت اگه فرصت بشه، حتما خودش رو می رسونه
با چه اشتیاق عجیبی، کلمات را هنوز از دهان او خارج نشده در هوا می قاپیدم، ولی با اتمام حرفش؛ تمام هیجانم فروکش کرد .سر به زیر انداختم و در مبل فرو رفتم .الهام بدون درک حالم دستهایم را گرفت و گفت:
- خب خانم، تعریف کن ببینم امروز خوش گذشت؟خوب منو تک و تنها ول کردی و اومدی خونه......... وای شایان، نمی دونی وقتی که شیدا نیست ، شرکت چقدر سوت و کوره! من که دست و دلم به کار نمی ره، تازه بقیه همکارها هم صدای اعتراضشون در می یاد! همه بدجوری بهش عادت کردن .
لبخند محزونی زدم و با خود اندیشیدم:« اونی که باید براش مهم باشه، نیست!»
الهام و شایان را به حال خود گذاشتم و به بهانه پذیرایی ، به آشپزخانه رفتم . ساعتی از آمدن مهمانها می گذشت و از فرزاد خبری نشد . کنار پنجره بزرگی که به حیاط مشرف بود، ایستادم و به نم نم باران فرح بخش که تازه باریدن گرفته بود، نگاه کردم . صدای خنده حاضرین به گوش می رسید و همه غرق در شادی و لذت بودند .حسابی احساس کسالت میکردم .با خود تصور میکردم پس از چند هفته گریز و دوری او هم مشتاق و دلتنگ خواهد بود ولی ظاهرا اشتباه میکردم .شاید هم حالا نوبت او بود که مرا در التهاب قرار دهد! لبخند غمگینی زدم و با نگاه به جمع پر هیاهوی مهمانها ، به آرامی به حیاط خزیدم .از اینکه آسمان هم در آن فصل از سال گرفته بود و ابرهای غصه دارش، مرثیه دلتنگی او را می خواندند، تعجب کردم .هوا دم کرده بنظر می رسید ولی نم نم باران و بوی خاک باران خورده، فضایی بسیار لذت بخش و دلپذیر را بوجود آورده بود . روی تاب نشستم و به ارامی آن را به حرکت در آوردم .از احساس میهمی لبریز بودم که شناختش برایم دشوار بنظر می رسید .حسی نوظهور آمیخته به انتظار و عطش و بی قراری! درست همانند تشنه ای در کویر مانده! شعری به ذهنم رسید که دلم میخواست با صدای بلند فریاد بزنم، ولی بمحض اینکه لب باز کردم صدای زنگ در، ساکتم کرد. وقتی زنگ برای بار دوم تکرار شد دریافتم که صدای گفتگو و خنده بزرگترها اجازه نداده صدای آن را بشنود .به ناچار بلند شدم و سلانه سلانه بسمت در رفتم .در همان حال با خود اندیشیدم این وقت شب چه کسی میتواند پشت در باشد؟!!!....
بمحض گشودن در، از دیدن چهره فرزاد چنان شوکه شدم که زبانم بند آمد!نگاهش مثل همیشه خیره و مملو از اشتیاق بر روی صورتم ثابت ماند . کاملا واضح بود از اینکه مرا پشت در می دید، متعجب شده است . سکوت ممتد من باعث شد لبخند زیبایی بزند
- سلام خانم ، شبتون بخیر!
هنوز هم در بهت بودم . قلبم چنان می زد که گویی میخواست پوسته سینه ام را بشکافد و به بیرون پرواز کند! نگاهمان خیلی بی پروا درهم گره خورده بود،گره ای سخت و ناگشودنی که دلتنگی و بی قراری در آن موج می زد . فرزاد که همچنان مرا غرق در سکوت دید، لبخندش عمیق تر شد .
- چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟ روی سرم چیزی در اومده؟!
به زحمت تکانی خوردم و در جدالی نابرابر بین دل و دیده ، صدایی از حنجره ام خارج شد:
-......سلام، خیلی خوش اومدید!
romangram.com | @romangram_com