#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_92
چشمام داشت گرم میشد که صدای گریه یه پسر بچه دلمو لرزوند.....
فکر آبتین ذهنمو پر کرد.... الان داره چیکار میکنه؟ غذا چی میخوره؟ جای من به کی عادت کرده؟
سرمو به سمت صدا چرخوندم...
واقعا چه مادرای بی فکری پیدا میشن ها... خودشو شوهره خوابیده بودند بعد این بچه از گریه قرمز شده بود....
از جام بلند شدم و رفتم بچه رو برداشتم... یکم دلقک بازی در آوردم که خندید.... آروم زدم به مادرش که بیدار شه...
بیدار شد و گفت وایییی بچم چرا بغل شماست...
منم گفتم داشت گریه میکرد
و بعدشم اجازه گرفتم که ببرمش پیش خودم.... اونم از خداش بود
نیلوفر :
تا خود مقصد با بچه هه بازی کردم...
دیگه موقع پیاده شدن بود که بچه رو دادم بهشون...
پیاده شدم و با تاکسی آدرس هتل مورد نظر رو دادم...
همین که وارد خیابون امام رضا شدم...
اشکام صورتمو خیس کرد و زمزمه کردم :
السلام علیکم یا ضامن آهو....
فکر کنم دیگه فهمیده باشین اومدم کجا...
دم هتل پیاده شدمو پول تاکسی رو دادم...
بعد از چک شدن مدارکم اتاق رو تحویلم دادن....
بدون نگاه به جایی پریدم تو حمام و غسل زیارت کردم...
چادر رنگی و مشکی برداشتم و به سمت حرم راه افتادم....
وای که اون ضریح طلایی غوغا میکرد تو دلم...
تا حرم راه زیادی نبود...
هتلمو نزدیک گرفتم که رفت و آمدم راحت باشه....
romangram.com | @romangraam