#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_89
سر گروه یه گروه ها آرمان (پسر جدیه) و گروه بعدی (سورنا)
اون هم جزو اکیپ پسر ها بود...
تفنگ هامونو برداشتیم...
فک کنم الان فهمیدین چه غلطی میخوایم بکنیم.... نه؟
من افتادم تو گروه آرمان... خوبه... احساس راحتی بیشتری دارم باهاش...
بازی شروع شد...
1،2،3
حملههههههههههههههههههههه
آبپاشی شروع شد...
جیغ های بچه ها...
خنده های بچه ها...
دادای پسرا....
همه و همه دلمو شاد میکرد...
لبخندی زدمو از دم همه رو خیس میکردم... آرمانم مثل من بود... خودیو نا خودی نداشت.....
به همه آب میپاشیدیم...
اما این کارمون باعث شد دوتایی یه گروه شیم و بقیم علیه ما....
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
واییییییی همه بهمون آب میپاشیدن...
عین موش آبکشیده شدم...
همون موقع از شانس بدم یه نسیم نا ملایم اومد که قندیل بستم...
دندونام بهم میخورد...
نمیدونم چه شکلی شده بودم که آرمان نگران گفت :یه لحظه خفه شین اه.... خانوم پارسا... نیلوفر خانوم... نیلوفر خانم.... حالتون خوبه؟
نمیتونستم جواب بدم... معمولا یه باد که بهم میخورد سرما میخوردم....
romangram.com | @romangraam