#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_87
نوبت خنده ی ماهم میرسه ....سریع از رستوران خارج شدیم و دور کاپوت ماشین من جمع شدیم .....
منم نقشه ی خبیثانمو بیان کردم
نیلوفر :
نقشمون این بود که آتاناز به خاطر مهارتش تو مخ زنی وقتی پسرا اومدن بیرون بره ازشون کمک بخواد..... که یعنی یه سری پسر تو کوچه پشتی مزاحم ما شدن و اینا بیان کمک.....
در اونموقع ماهم با اسلحه تیر بارونشون کنیم....
یعنی ببخشید چیزه... با تفنگ آبپاش خیسشون کنیم...
(تفنگ؟ تیر بارون؟ آبپاش؟ ،شفا بده _یه حسی میگه تو جزئی از منی اگه منو شفا بده تو رم میده.... آمینننننننن)
تفنگ آبپاش همیشه تو صندوق عقب من بود... چون بعضی وقتها کرم میخواستم بریزم....
دریا قرار شد از یه گوشه که دید داشته باشه حواسش به رستوران باشه.... وقتی اومدن به آتاناز علامت بده.... وقتیم که اون بره ما هم آماده میشیم.....
از سوپری چند تا بطری آب خریدم تا تفنگ ها رو باش پر کنیم....
همه چیز برای خندیدن ما به اون ها آماده بود...
از شانس بدشونم یه نسیم خنک میومد...
سرما احتمالا بخورن
ولی حقشونه....
تا دیگه جرات نکنن به ما دخیا بخندن...
فقط تنها آرزویی که داشتم این بود که جنبه داشته باشن وگرنه بدبخت میشدیم....
با علامت دریا آتاناز راه افتاد...
کوچه دقیقا پشت رستوران بود و چون خیابون خلوت بود صداشونو میشنیدیم....
(صحبت های آتا با عشوه و نگرانی همراهه... لحنش یادتون نره)
آتا:وایی.... آقا... تورو خدا کمکم.... کنید.... تو رو جون..... مادراتون....
با نفس نفس صحبت میکرد تا تاثیرش بیشتر باشه ...بعدم به قول من با یاد سختی های اوشین و کوزت زد زیر گریه ....
گریش رو همشون تاثیر داشت....
یکی از پسر ها گفت :چه کمکی خانوم؟ چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ چیکار باید بکنیم....
romangram.com | @romangraam