#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_198
نیم ساعت تقریبا گذشته بود که آبتین بیدار شد.....
و جالب این بود که سالومه با خیال راحت داشت غذاشو میخورد و نیلو رفت سراغ آبتین.....
اه اه اه چه پرستاری......
اصن معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای اومده و من نفهمم قبولش کردم....
(پس بالاخره اعتراف کردی نفهمی _هیس شو وگرنه تیکه تیکت میکنم _یا خدا، کمک، هیشکی اصن اعصاب نداره)
نیلوفر غذای آبتینو داشت میداد و با لبخند بهش نگاه میکرد که نشون دهنده شیفتگیش بود.....
من زیر زیرکی حواسم بهشون بود که دیدم آبتین نخورد....
نیلوفر هم متوجه شده بود و به آبتین نگاه کرد.....
با نگاه نیلوفر آبتین جوجه ای که دستش بودو داد نیلو بخوره.....
وای که چقد این بچه مهربونه.....
با دیدن خوردن نیلو خودش دوباره غذا خوردنشو شروع کرد.....
بعد از اتمام غذا بچه ها سفره رو جمع کردن و هرکدوم یه ور ولو شدن......
منم به پیروی از اونا دراز کشیدم اما خواب نبودم.....
نیلوفر که دراز کشید آبتین رفت بغلش و خوابید......
سالومه هم که زود تر همه خواب بود......
با دیدن بچه ها که همه خواب بودن منم چشمامو بستم تا یکم استراحت کنم......
نه که خیلیییییییییی خسته بودم... (هه معلومه خسته بودی _منظور؟ _منم اون همه دختر دید میزدم خسته میشدم _ا آره راست میگی ها... خیلی خستم)
با خاتمه به درگیری ذهنیم در آرامش و سکوت اون زمان از روز چشمامو بستم.....
آرتیمان :
همینطور که چشمام بسته بود حس کردم یه صدایی از فاصله خیلی نزدیکم میاد...
چشمامو باز کردم که نیلوفر رو دیدم که داشت قرص میخورد....
(استپ پیلیز، نیلو گفت پشت به تو قرص خورده و وقتی برگشته تو رو دیده، بعد حالا تو چی میگی؟؟؟ _من دقیق که ندیدم.... یه حالتی وایساده بود که من اونو میدیدم البته نه دقیق اما اون منو فقط وقتی برمیگشت میدید_آها)
بعد از توضیحات برای این ندا که معلوم نیست از کجا میاد تو ذهنم منم جوابشو میدم نیلوفر برگشت سمتم و منو دید...
سرشو به معنای چیه یا همون چه مرگته خودمون تکون داد که گفتم:
چرا قرص خوردی؟ چته؟
اونم گفت که سرش درد میکنه...
منم که خباثتم بالا زده بود شب رو یاد آوری کردم بهش.....
میدونستم توی دلش داره حرص میخوره اما به روش نیاورد و خودشو به خونسردی زد.....
اما از حرصش (آخه تو از کجا میدونی؟) به دوستاش لگد زد....
که هرکدوم هم قشنگ مستفیضش کردن.....
این وسط نیما شد نخود هر آش و دل آدمو به هم زد.......
(تو کی باهاش اینقدر صمیمی شدی؟ _فوضولک امروز باهاش صمیمی شدم، حالا میشه گور زیباتو گم کنی؟ _نترس رامو بلدم گم نمیکنم)
حرف نیما باعث شد نیلوفر و دوستش نگین ادای عق زدن در بیارن و منو خیلی شیک بخندونن....
اما نمیدونم این وسط چی شد که قیافه نیلوفر شد عین این آدما که کشف مهمی کردن (آخه مگه تو دیدی؟)....
نیلوفر دوستاشو و پسرا رو که از سر و صدا بیدار شده بودن و خیلی بد نگاش میکردن به عبارتی خر کرد......
اونم با چی؟؟؟
با پیشنهاد هندونه......
ساعت دو نیمه شب :
دانای کل:
آب دهنشوبا صدا قورت داد ...
با چشمایی که اندازه وزغ شده بود داشت دور و اطراف رو نگاه میکرد ....
با هر صدایی که میومد قلبش تا تو حلقش میومد و برمیگشت.....
اما جالبیش این بود که آرتیمان راحت تا گردن رفته بود تو گوشیش......
romangram.com | @romangraam