#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_186






بچه ها که نماز هاشونو خوندن خواستن بخوابن که با جیغ من پشیمون شدن.... جقجقه ای ام منا...

نگین که کلا تو چرت بود و منو نگاه میکرد، طنازم که خوابش پریده بود میرغضبانه منو نگاه میکرد....





منم با قیافه مظلومی گفتم :

خو خواب بسه دیگه، بیاین بریم بیرون...





طناز با صدای حرصی گفت :ساعت پنج و نیم کدوم گوری بریم آخه....





من:خو بریم کوه... به بچه ها هم بگیم بیان...یا اصن بریم جمشیدیه... والا ما اصفهان که بودیم صبحا جمعه همه کوه صفه بودن....





طناز اومد جوابمو بده که با اتفاقی که افتاد با هم زدیم زیر خنده...

گفتم که نگین چرت میزد و منو نگاه میکرد.... حالا وسط چرتش افتاده بود زمین.... چون به طنی تکیه داده بود و طنازم تکون خورده بود....





بعد از فش های زیبای نگین و خندیدنای ما دیگه خواب از سر همه پریده بود و قرار به رفتن جمشیدیه شد....





طناز هم که حال کار نداشت قبول کرد به بچه ها زنگ بزنه و فش بخوره....





خلاصه به هزار ضرب و زور ساعت هفت ما رسیدیم جمشیدیه...

واسه صبحانه حلیم توی راه گرفته بودیم....

واسه ناهار هم طنی نیما رو خر کرده بود که با دوستاش بساط جوجه بیارن پیش ما....





سفره رو انداختیم و وسایل مورد نیاز رو توی سفره گذاشتیم...

و عین چی افتادیم روی حلیما....

اما با شنیدن :

مهمون نمیخواین؟





غذا کوفتمون شد......

چرا هرجا ما هستیم این هام هستن؟؟؟؟





نیلوفر:

یا شایدم هرجا اینا هستن ماهم هستیم...

اما مورد یک بیشتر صدق میکنه...





---__آرتیمان :

romangram.com | @romangraam