#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_168
یکم جلو تر رفتم که تانی رو با تیپ اسپرت و کپش دیدم،
دیگه شدیم نور علی نور با جنگولک بازی هامون،
آخه همو که دیدیم جیغ زدیم و پریدیم بغل هم،
با صدای خنده چند نفر برگشتم که دیدم امیر و آرتی و رامیار با چند تا پسر دیگن،
گفتم:هر هر هر، چه مرگتونه (عادت و بی اعصابیش است دیگر) یکیشون گفت :اوپس معذرت مادام.
بی توجه بهش رو به امیر گفتم :چیشده از خواب زمستونی پا شدی اربابببببب،
خندش گرفت و گفت :آجی نخور منو اول صبحی.. منم دیدم قهوه ای بهش میاد گفتم :اهل... نیستم بعدشم به تنها آدم گروهشون که جدا از اون قوم مغول بود و نامش آرتی بود خخخ سلام کردم،
و باز هم بی توجه به اونا رو به تانی
گفتم :با ماشین خودت اومدی دیگه؟
اونم گفت :نه بابا بااین پسر عموهام که میبینیشون،
آوار شدن،
و منم ماشین نیاوردم و با ماشین سامی اومدیم
به خاطر همین با تانی تصمیم گرفتیم تا خونه بی بی بدویم
نیلوفر :
_خب دیگه ببخشید اگه زحمت دادیم... واقعا ممنونم... از آشپزتونم تشکر میکنم چون غذاشون عالی پخته بود... با اجازه...
-این چه حرفیه آجی... رحمت بودی و مراحم... ازش تشکر میکنم.... میبینمت....
بعد از خداحافظی با همه به آرتیمان رسیدم و فقط به خداحافظ کوتاه گفتم... اونم جوابمو داد و اضافه کرد:
قرارمون یادت نره...
romangram.com | @romangraam