#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_163
نشستیم و شروع کردیم به کشیدن غذا.....
یهو آرتیمان گفت :
نیلو برای منم بکش....
هان؟؟؟ نیلو؟؟؟؟ با منه؟؟؟؟
خدایی خیلی دیگه مشکوکه.... نکنه میخواد خرم کنه بعد بدزدتم و کلیه هامو در بیاره و بفروشه؟؟؟؟
آخه به قیافش که نمیخوره.... نکنه الکی خودشو خوب نشون میده......
نکنه اصن آرتیمان اصلی نباشه؟؟؟
واییی بدبخت شدیم که.... آرتی کجایی؟؟؟؟ الهی دوست دخترات به فدات..... الهی این پسره برات بمیره.....
بعد از اندکی فکر مسخره که البته خیلیم طول نکشید و تعریف نمیکنم که اونموقع مطمئناً معرفیم میکنین به فارابی، بشقابو از دستش گرفتم.....
دوتا کفگیر کشیدم که گفت :بسه... ممنون...
منم با این حرف بشقابو بش دادم....
خودمم شروع به خوردن کردم.... البته اونقدر فکر تو سرم بود که اصن نفهمیدم چی خوردم.....
نصف بشقاب که تموم شد احساس سیری کردم.....
بخاطر همین از سر میز بلند شدم که صدای امیر بلند شد....
-اِ تو که چیزی نخوردی!!!!
_ممنون... سیر شدم....
بعدم رو به دریا گفتم :
من تو سالن منتظرتونم.....
با گفتن این حرف در رو باز کردم و از اتاق بیرون رفتم.....
نیلوفر :
دیدم که خیر.... نمیان بیرون.... واسه همین تصمیم گرفتم برم توی حیاط.....
به حلیمه گفتم که نیان ببینن نیستم بگن کدوم گوریه....
از عمارت که خارج شدم نفس عمیقی کشیدم....
romangram.com | @romangraam