#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_157
_نه نه، نه اون دوست داشتنی که تو نسبت به من داری..... من، من عاشقتم.....
-منم جز عشق حسی به تو ندارم طنازم.....
یکی بیاد فک منو جمع کنهه..... سرمو یکم بالا آوردم.... روبه روم آرتیمان بود.... فرض کن مثلا روزی که بهم ابراز علاقه کنه......
(چیییییییی، تو آرتی رو دوست داری؟؟؟ _نه نه نه، اشتباه شده.... آخه اون که یخ دوست داشتن داره؟؟؟ _مطمئن؟ _آره به خدا)
با نگاه متعجب آرتی فهمیدم خیلی وقته بهش زل زدم برای همین سرمو انداختم زیر.....
کاش میدونستم قراره تهش چی بشه.... شاید اونموقع نمیخواستم که بهم ابراز علاقه کنه...... البته الکی.........
نیلوفر :
فکرمو روی عشق طناز کشوندم...
فکر کنم فقط من صادق بودم...
اون از آتا که دوروز پیش فهمیدم دوست پسر داره....
اینم از طناز...
هه، معلوم نیست بقیشون چه چیزایی رو نگفتن...
شاید مسخره باشه اما انتظار داشتم بهم بگن...
یکم گرفته شدم....
طنازم که شکه تا چند دقیقه دهنش باز مونده بود...
تو اون چند دقیقه وضعیتی بودها...
نیما :طناز...
طناز خانومم....
خانومی چی شد...
تو رو خدا جواب بده ای خدا....
طنازم....
دیگه دیدم داره به جاهای حساس میرسه با صدایی که زیاد ولومش بالا نبود گفتم :
سلام آقا نیما... چند دقیقه صبر کنید تا طناز جون از شک در بیان... اونموقع جواب میدن...
نیما گفت :اِ سلام نیلوفر... چطوری؟؟؟ چی شده شدم آقا نیما؟؟؟ اون طنازم جای طنی خره شده طناز جون؟؟؟
دریا نمیدونم چی شد اما کمکم کرد و گفت :
romangram.com | @romangraam