#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_150
تنها ایده ای که به ذهنم رسید این بود که خودمون این لباس هارو بپوشیم و عکس بگیریم.....
با این فکر با انرژی مضاعف به سمت عمارت راه افتادم.....
بچه ها با صدای بلند میخندیدن که دیدم دختر روستایی ها بد نگاه میکنن بهشون گفتم آروم تر بخندن......
اونام تقریبا صداشون کمتر شد....
و تا رسیدن به عمارت کاملا خفه شد...
نیلوفر :
وارد عمارت که شدم با دقت بیشتری نسبت به قبل اطراف رو نگاه کردم....
بجز مجسمه های یونانی سرسبزی و گلها چیز هایی بودند که باغ رو زیبا کرده بودند....
خیلی خوشگل بود اما نه به اندازه عمارت آرتیمان....
بدبخت خدمه هه..... از بس دولا و راست شد کمرش پکید....
یکی از خدمه ها نزدیک اومد و گفت :
آقا پشت عمارت منتظرتونن....
و با اشاره بهمون راه رو نشون داد...
ماهم از همون راه به پشت عمارت رفتیم.....
اولالا.....
پشت عمارتم مث باغ های اربابی پر درخت بود.... البته درخت فندق...
پسرا رو دیدم که ریلکس نشستن و بازی آرتیمان و اون لعنتی که حتی دلم نمی خواد اسمشو به زبون بیارم و میبینن....
میدونستم خیلی تو تخته وارده....
دیدم آرتیمان داره میبازه که یهو جیغ فوق رنگین کمانی کشیدم....
بخاطر همین دست رامیار که باید کفاره بدم و اسمشو بگم خورد زیر تخته و همه مهره ها بهم ریخت.....
romangram.com | @romangraam