#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_139
خب خب خب.... توی چی میوه هارو بریزیم؟؟؟
گفتم :طناز بدو از امیر یه پارچه بگیر....
اونم گفت :اوک، دودقیقه دیگه میارم....
دقیقا هم سر دو دقیقه نفس نفس زنان رسید....
با بچه ها گوشه های پارچه رو گرفتن و منم درخت توتو تکون دادم..... خیلی تکون نخورد اما خب چون پر بار بود زیاد ریخت پایین...
دوتا تکون دیگه دادم که جونم در اومدا....
آخه منو چه به درخت تکوندن....
داشتم فک میکردم چه غلطی کنم که یهو دیدم درخت تکون خورد.....
جیغی زیرش و نزدیک بود پرت شم پایین....
که خداراشکر یکی بند مانتومو گرفت و کشید عقب..... نفس هام منقطع شده بود... چشمای گرد شدمو چرخوندم تا ناجی مو پیدا کنم.....
فکر میکنین کی بود؟؟؟ درسته.... آرتی بود....
گفتم :ممنون... که.... که نجاتم دادین...
گفت :اولا وظیفم بود، دوما حواست کجاست دختر خوب؟؟؟ میفتادی چه خاکی به سرمون میکردیم؟؟؟
خیلی حواس پرتی....
حالا هم شاخه رو محکم بگیر میخوام درختو بتکونم.....
گفتم :اوک، شروع کن.....
جوری درخت تکون خورد که قلبم وایساد اما با دوتا تکون پارچه پرشد.....
راسته که از قدیم میگن :
کارو بسپر به هرکول.....
آرتیمان :
شروع شده بود..... باید آهسته جلو میرفتم.... قدم به قدم..... بی هیچ عجله ای.... قدم اول که خوب بوده....
romangram.com | @romangraam