#بی_من_بمان_پارت_119


- خو..د.تی ؟

- آره .

- اومدی بمونی ؟

- آره .

بغلم کرد .

- دیگه تنهام نمیزاری؟

- نمیزارم .

و بعد از سه سال دوباره طعم لب های جادوییش رو که من رو عاشق خودش کرده بود چشیدم .

امروز بهترین روز زندگیمه ... روزهای تنهایی و تاریکی تموم شدن وحالا خورشید دوباره به زندگیم میتابه .

امروز روز عروسیمه ... عروسی که با سه سال تاخیر گرفته شد ... نمیدونم حکمت این سه سال چی بود ... ولی هر چی بود باعث شد بیشتر قدر هم رو بدونیم ... خیلی چیزا از این سه سال یاد گرفتیم ... هممون ... به خصوص من و پرهام .

من خیلی اصرار کردم که عروسی نگیریم اما پرهام میگفت اون موقع که تو کما بودی قول دادم وقتی دوباره مال من شدی این آرزوت رو برآورده کنم و من خوشحالم ... برای برگشتن به آغوش خانوادم ... بدست آوردن دوباره مرد زندگیم ... من خوشحالم به خاطر همه اتفاقات خوب زندگیم ... برای نامزدی نازنین و کوروش ... برای نامزدی کیمیا و آرمان و برای ... به دنیا اومدن اولین نوه آریایی ها ... طهورا دختر آرتان و نگار .

من خوشبختم ... خوشبخت .

پایان



romangram.com | @romangram_com