#بازیچه
#بازیچه_پارت_168

هنوز نیم ساعت تا آمدن کارن وقت داشتم‌.


باکس مشکی رنگی که رویش با ربان طلایی به شکل پاپیون در آمده بود را از داخل کیفم برداشتم و روی میز گذاشتم.


امروز، هجدهم فروردین روز خاصی بود. روزی که کارن پا به این دنیا گذاشته بود.

دوست داشتم بدون شلوغ کاری اولین تولدی که کنارش هستم و


دونفره با هم‌ جشن بگیریم.


هر چندم که خودش کاملا از این جشن دونفره بی‌اصلاع بود.

و امیدوارم که سوپرایز خوبی از آب در بیاد.


پشت میز نشستم و به موزیک لایت و آرامی که پلی شده بود گوش سپردم.


نیم ساعت مثل برق و باد گذشت و من همچنان منتظرش بودم.

نگران شده گوشی‌ام را از روی میز برداشتم و همینکه آمدم باهاش تماس بگیرم.

وارد کافی‌شاپ شد.


با نگاهم سر تاپایش را رصد کردم. پیراهن سورمه‌ای جذب با شلوار کتان مشکی و کفش های کالج هم رنگش

با لبخند کم‌رنگی به سمت آمدم و نزدیکم شد.

نگاهش کوتاه به میز دوخته شد.


تک ابرویش را بالا انداخت و پرسید:

_خبریه؟


شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:

_نمیدونم؟ حتما...

چشمانش را ریز کرد و پشت میز نشست.


با اشاره‌ام پسرک جوان کیک کوچک و ساده‌ای که رویش شمع عدد سی خودنمایی می‌کرد و مقابل کارن گذاشت.

_تولدت مبارک عشق من...


برق قشنگی در تیله‌های آبی رنگش نشست و لبانش رفته رفته کش آمد.

_پس اینطوریاست، سوپرایز شدم خانوم

فقط خیلی دوست دارم اون کلمه‌ی آخر و دوباره تکرار کنی...


خودم را به اون راه زدم و پرسیدم:

_کدوم کلمه؟


نگاهش را به چشمانم دوخت و لب زد:

_همون کلمه‌ای که...


دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و حرفش را قطع کردگ

_خب از چشمام بخون


خودش را جلو کشید و پچ زد:

_دنیای چشمات که جداست...

_جداست؟


romangram.com | @romangraam