#بازیچه
#بازیچه_پارت_156
در بین راه سکوت بود و سکوت
حرفهای ناگفته زیاد داشتم.
اما نمیتوانستم، زبانم نمیچرخید. حرفهای دلم را به زبان بیاورم.
عذاب وجدان بدی به سراغم آمده بود.
من احمق چیکار کرده بودم؟
چرا آرمان بیچاره را بازی داده بودم؟ چرا از همان شبی که فهمیدم علاقهام بهش دوستانه و خواهرانه است.
حقیقت را بهش نگفته بودم.
من احمقم
احمقم که دل به کیان بستم.
آن هم موقعی که آرمان تمام عشق و محبتش را خرجم میکرد. اما کیان چی؟
کیان روز به روز ازم فاصله می گرفت.
انگار که اصلا مرا نمیدید. انگار که عشق را از نگاهم نمیخواند.
همش با خودم در جنگ بودم. عقلم بهم میگفت خیانکارم و قلبم بهم میگفت عاشقم
اما جملهی پررنگی که روح و روانم را به بازی میگرفت، میگفت:
من خیانکاری بیش نیستم...
آرمان این سه سال تمام توجهش، عشقش، نگرانیش
همه و همه مال من بود.
اون جز من کس دیگری را نمیدید.
اما من چی؟
من تمام فکر و ذهن و احساساتم درگیر آن نگاه آبی بود. همان نگاه سرد و تهی از هر حسی...
انگار آرمان پی به حال خراب و رنگ پریدهام برده بود که بدون آنکه بفهمم ماشینش را کنار خیابان رانده بود و با نگرانی پرسید:
_افرا عزیزم خوبی؟
گیج و منگ نگاهم را سمتش چرخاندم. چشمانم لبالب پر شده بود. بغض لعنتی داشت خفهام میکرد.
به لبان خشک شدهام تکانی داد و زمزمهوار لب زدم:
_خوبم
حرفم را باور نکرد.
دستان یخ زدهام را بند دستان گرم و بزرگش کرد و گفت:
_چقدر دستات یخه، انگاری فشارت افتاده؟ استرس داری؟
خیلی خوب از علائم حیاتیام پی به همه چیز برده بود. بالاخره
این همه درس خواندن که الکی نبود.
مطمئن بودم در آینده پزشک موفقی میشود.
_نه، گفتم که چیزی نیست خوبم
چشمان تیرهاش نگران، دورانی روی صورتم میچرخید. تاب نگاهش را نداشتم.
romangram.com | @romangraam