#بازیچه
#بازیچه_پارت_152
_کجا میری بیا برسونمت؟
سرم را خم کردم و به چشمان سیاهش چشم دوختم
_ممنون مزاحمت نمیشم ترانه
_مزاحم نیستی عزیزم، بزار کمک چند لحظه پیش تو جبران کنم.
دیرم شده بود پس تعارف را کنار گذاشتم و سوار ماشینش شدم.
بعد از چند دقیقه، سکوت بینمان را شکست و گفت:
_واقعا بابت کمکت ممنونم، این احمدی بدجوری بهم پیله کرده
به سمتش برگشتم و لب زدم:
_خیلی مغروره، به نظر نمیاد اینقدر هول باشه
بازدمش را عمیق بیرون داد
_منم همینطور فکر میکردم.
اما الان یکهفتهای هست که به هر بهانهای شده نزدیکم میشه و میخواد خصوصی باهام صحبت کنه
به فکر فرو رفتم. نباید زود قضاوتش میکردیم
_خب تا کی میخوای ازش فرار کنی؟ به نظرم باهاش صحبت کن شاید داری زود قضاوتش میکنی
پشت چراغ قرمز ایستاد.
_درسته حق با توئه، باید باهاش صحبت کنم.
اما کمی نگرانم
_بیخیال نگران نباش، باهاش حرف بزن شاید موضوع کاری یا درسی باشه.
سری به نشانهی موافقت برایم تکان داد و گفت:
_راستی اینقدر پر حرفی کردم یادم رفت بپرسم،
کجا میری؟
نگاهم را از پنجرهی ماشین لحظهی به بیرون سوق دادم و به سمتش چرخیدم:
_همین نزدیکی ها یه کافیشاپ هست، اونجا پیاده میشم
چشمانش رنگ شیطنت گرفت:
_با یار قرار داری؟
خندهی آرامی کردم و جواب دادم:
_نه، برای دوستم یه جشن کوچیک ترتیب دادم. امروز تولدشه
چراغ سبز شد و پایش را روی پدال گذاشت و حسرت گونانه لب زدم:
_ پس امروز واقعا تولد دوستته، مبارکه
خوش به حالش
کاش منم یه دوستی مثل تو داشتم.
لحن غمگینش ناراحتم کرد. تو یه تصمیم ناگهانی گفتم:
_دوستت داری تو هم همراهمون باشی؟ ما فقط دونفریم
نگاه مشکیاش براق شد:
romangram.com | @romangraam