#بازیچه
#بازیچه_پارت_138
جواب محکم و تند کارن نگرانم کرد.
امیدوار بودم این دیدار یهویی به درگیری ختم نشود.
پوزخند صدار آرمان به اضطرابم دامن زد:
_زندگی شخصی و خصوصی افرا،
تا وقتی که خانوادههامون هنوزم که هنوزه درگیر درست کردن رابطهی من با نامزدم هستن یعنی به من مربوطه
دستم محکم فشرده شد. سکوت را جایز ندانستم.
آرمان کار خودش را کرده بود و زهرش را ریخته بود.
میخواستم در این مورد هر چه زودتر با کارن حرف بزنم. اما خاستگاری یهوییاش امان نداد.
حالا نمیدانستم چطور باید این پنهان کاری را برایش توضیح میدادم.
به لبان لرزانم تکانی دادم و گفتم:
_نامزد سابق، میفهمی سابق
قضیه مال الانم نیست بر میگرده به هشت سال پیش...
چیزی بین ما نمونده که بخوان درستش کنن
بی توجه به حرفم رو به کارن گفت
_آقای نامزد، انگار که جا خوردید؟
ازتون پنهون کرده بود؟
کارن نگاه سنگینی بهم انداخت و لب زد:
_من و نامزدم هیچی از همون پنهون نداریم. قضیهی شما رو هم میدونستم. پسر عمه
پسر عمهی آخر جملهاش را محکم به زبان آورد. انگار که به آرمان بفهماند الان نسبت دیگری با من ندارد.
_خوبه، عالیه
اما بزار بهت یه رازی رو بگم.
زیاد نمیشه رو افرا حساب کرد. حواس تو جمع کن تا احساسات تو رو هم به بازی نگیره
دست دیگرم را مشت کردم. کاش آرمان خفه خون بگیرد کاش اصلا خودم با دستای خودم خفش کنم.
_من فکر نمیکنم ربطی به افرا داشته باشه، آخه میدونی چیه، جنم میخواد یکی رو نگه داری
کارن خوب بلد بود. زبان نیش مار آرمان را کوتاه کند.
_به جنم ربطی نداره
تو مواظب دلش باش، تا وقتی با توئه برای کسی دیگهی نتپه...
حرف آرمان لرز به تنم نشاند. انگار قصد کرده بود تمام گذشتهی مرا برای کارن شرح دهد.
نگران شده لب باز کردم و گفتم:
_من باید برم دیرم شده
_کجا؟ بودی حالا دختر دایی یه چایی قهوهای، چیزی با آقای نامزد مهمونتون میکردم.
چشمک ریز و نامحسوسی حوالهام کرد و ادامه داد:
_دور هم مینشستیم و از گذشتهها صحبت میکردیم. اینجوری که نمیشه
چشمانم را محکم روی هم فشردم. لعنتی داشت عذابم میداد.
romangram.com | @romangraam