#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_200
جنوب همیشه از راه فروش پنبه وخرید کالا مورد نیاز زندگی کرده بود. حالا نه قادر بود بفروشد و نه می توانست بخرد. جرالد اوهارا محصول سه سال خود را در انباری واقع در نزدیکی کارگاه پنبه پاک کنی جمع کرده بود ولی چندان نفعی به حالش نداشت چون بازار لیورپول برای همه آنها بیشتر از هزار و پانصد دلار نمی داد ولی چطور می تواست آنها را به لیورپول برساند! جرالد از یک ثروتمند ناگهان به مردی تبدیل شده که بود که نمی دانست در طول زمستان چطور باید شکم خانواده و سیاهان خود را سیر کند.
در تمام جنوب،تمام تولید کنندگان پنبه همین وضع را داشتند. با محاصره ای که هرروز تنگ تر می شد راهی برای رساندن محصول جنوب به بازار انگلستان وجود نداشت و کالاهای مورد نیاز که سالها از پول پنبه فراهم می شد نایاب بود. جنوب فلاحتی که در جنگ خونین با شمال صنعتی در گیر بود اکنون نیازهای بزرگ داشت نیازهایی که هرگز در زمان صلح هم به فکر فراهم کردنش نیفتاده بود.
در این دوران بلا و مصیبت فرصت خوبی برای محتکران و پول پرستان و نوکیسه ها فراهم شده بود تا از این راه سودهای فراوانی ببرند و خون مردم را در شیشه کنند. همچنان که قیمت ها روزبه روز بالا می رفت فریاد دادخواهی و انتقام جویی مردم نیز بر علیه محتکران وقاچاقچیان بلندتر می شد. در اولین روزهای سال 1864 کمتر روزنامه ای بود که سرمقاله خود را به این زالو صفتان اختصاص ندهد. مطبوعات از مقامات مسئول حکومت کنفدراسیون می خواستند که دست آنان را کوتاه کند و با قوه قهریه آنان را در سر جای خود بنشاند. حکومت در این راه سعی فراوان می کرد اما فایده ای نداشت زیرا مشغول مسائل مهمتری بود و فرصت مساعد برای ریشه کن کردن این افراد موجود نبود.
هیچ کس مثل رت باتلر مورد تنفر مردم نبود. وقتی محاصره به حد خطرناکی رسید کشتی هایش را فروخت و به طور علنی وارد کار مواد غذایی شد. می خرید انبار می کرد گران می فروخت داستان هایی که از ریچموند و ویلمینگتون به آتلانتا می رسید آنقدر شرم آور و کثیف بود که حتی آنان که در گذشته اورا در خانه خود پذیرفته بودند به شدت شرمنده شدند.
با وجود این سختی ها و نگرانی ها جمعیت ده هزار نفری آتلانتا در طول جنگ دو برابر شده بود گویی این اعمال و معاملات قاچاق بر حیثیت آن افزوده بود. از گذشته های دور شهرهای ساحلی بر سراسر جنوب نفوذ داشتند چه از جهت تجارتی و چه از جهات دیگر. اما این شهر ها دیگر در اثر محاصره طولانی و شدید اعتبار و اهمیت خود را از دست داده بودند و در بنادر دیگر شور و فعالیت گذشته مشاهده نمی شد جنوب باید برای نجات خود کاری می کرد اگر می خواست در جنگ پیروز شود باید به ناحیه مرکزی خود توجه می کرد و آتلانتا هسته اصلی آن را تشکیل می داد مردم شهر رنج می کشیدند و مثل بخش های دیگر ایالت با محرومیت و بیماری و مرگ دست به گریبان بودند؛ اما گویی آتلانتا هنوز طعم جنگ را به درستی احساس نکرده بود. آتلانتا قلب حکومت کنفدراسیون به حساب می آمد که هنوز پرقدرت می تپید و راه آهنش چون رگ به جای خون صف بی انتهای سربازان و مهمات و سیورسات با خود می آورد.
* * *
اگر آن روزهای سخت نبود اسکارلت با دیدن لباسها مندرس و کهنه و کفش های پاره بسیار ناراحت می شد اما دیگر اهمیت نمی داد زیرا کسی که خود را به خاطر او می آراست حضور نداشت. در آن دو ماه گذشته خود راشاد و سعادتمند حس می کرد. خوشحال تر از همه عمرش. آیا ضربان قلب اشلی را هنگامی که اورا به آغوش می فشرد احساس نکرد بود؟ آیا نگاه ناامیدانه اورا در آن لحظه پرسوز و وداع ندیده بود؟ اشلی اورا دوست داشت. حالا دیگر مطمئن بود و این احساس آنقدر برایش شیرین بود که می توانست با ملانی مهربانی کند. اکنون برای ملانی غصه می خورد و با تحقیر مختصری برای کوری و سادگی او اظهار تاسف می کرد.
به خود می گفت:" وقتی جنگ تمام شود! وقتی تمام شود... بعد..."
و گاهی نیزه های کوچک ترس به سویش پرتاب می شد و از خود می پرسید:" بعد چه؟ "ولی طبق عادت دیرین این فکر را از ذهنش بیرون می انداخت. وقتی جنگ تمام شود همه چیز عاقبت سامان می گیرد. و اگر اشلی اورا دوست دارد دیگر نمی تواند با ملانی زندگی کند.
romangram.com | @romangraam