#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_176
" اگه چنین کاری بکنی پرتش می کنم تو مستراح. به نظر من بهتره این پول رو بدی به یک کشیش تا برات دعا بخونه خیال نمی کنم این کار روح تورو تسکین بده"
اسکارلت خندید . خنده اش اختیاری نبود ولی به سرعت خودش را جمع وجور کرد.
" حالا با من می خوای چیکار کنی؟"
" با این هدیه قشنگ می خوام تورو وادار کنم که از این افکار بچگانه دست ورداری و هرچی من میگم همون کارو بکنی. می تونی از مردهای دیگه گل و شیرینی قبول کنی عزیزم" ادایی درآورد و اسکارلت ناگهان خنده بلندی کرد و گفت:" تو خیلی کلکی ای سیاه متقلب بدجنس، رت باتلر، و خودت خوب می دونی که این کلاه قشنگو به این آسونی نمیشه رد کرد"
نگاه رت اورا با تمسخر می پایید، حتی آن هنگام که از جذابیت چشمان او مست می شد.
" البته که نمیشه. می تونی به عمه پیتی بگی که تو یک نمونه پارچه به من دادی و از این کلاه خواستی و پنجاه دلار هم پولش رو دادی من هم این پول رو از تو گرفتم"
" نه می گم صد دلار و اون به همه میگه و همه از حسادت می ترکن که من این همه پول خرج می کنم. ولی رت تو دیگه نباید از این چیزهای گرون برام بیاری. البته این لطف توئه ولی دیگه نمی تونم چیزی از تو قبول کنم"
" واقعا؟ من تا وقتی که دلم بخواد برات هدیه میارم تا وقتی ببینم که این هدیه ها به خوشگلی تو اضافه می کنه یک قواره پارچه سبز که به رنگ چشمات می خوره برات میارم اسم اینها لطف نیست با این کار می خوام تورو وسوسه کنم و بندازم توی چاه. یادت باشه که من هیچ وقت کاری رو بی دلیل نمی کنم وتوقع دارم در مقابل هدیه یک چیزی گیرم بیاد همیشه هم گیرم میاد."
چشمان سیاه رت به صورت اسکارلت چفت شد و از آنجا سفری دور و دراز آغاز کرد. اسکارلت چشمانش را پایین انداخت هیجانی اورا درربود.
همانطور که الن اشاره کرده بود او می رفت که انتظار خود را برآورده کند. می خواست لبخند بزند یا سعی می کرد لبخند بزند و اسکارلت نمی توانست در ذهن مغشوش خود نتیجه بگیرد که این کار درست است یا نه؟ اگر از لبخند اغوا کننده امتناع می کرد ممکن بود کلاه را از او بگیرد و به دختر دیگری بدهد. از طرف دیگر اگر اجازه جسارت می داد ممکن بود که هدیه قشنگ دیگری بیاورد و انتظارات دیگری داشته باشد. مردها معمولا دکان خود را با لبخند باز می کنند و فقط خدا می داند چرا؛ معمولا پس از یک لبخند دین و دل می بازند و عاشق آن دختر می شوند ودیگر می خواهند شلتاق کنند اما دختر هم باید باهوش باشد و بعد از اولین لبخند حواسش را جمع کند چقدر هیجان انگیز است که مردی مثل رت عاشق او شود و تمناها را آغاز کند و خواهان لبخندهای او باشد بله بایید اجازه دهد رت این تمناها را آغاز کند.
اما رت حرکتی نکرد اسکارلت نگاهی از زیرچشم به او انداخت و با شهامت به نجوا گفت:
romangram.com | @romangraam