#آوا
#آوا_پارت_90
مامان به همه نگاه کرد و سرش و انداخت پایین
: خوب سکوت علامت رضاست بلند شدم و دیس شیرینی رو دور گردوندم همه دست زدن وقتی دیس و جلوی کوروش گرفتم خیلی اخمو شیرینی برداشت معلوم بود اونم زیاد راضی نیست ولی نباید زیاد تحویلش گرفت
وقتی نشستم دکتر مولایی : آوا جون خیلی ممنون که به فکر من و مامانت بودی
لبخندی زدم : خوشحالم که هر دو از تنهایی در میان
قرار شد فردا بعدازظهر بریم محضر تا مامان و آقای دکتر مولایی عقد کنند .
: سلام مهتاب خوبی بالاخره تموم شد مامانم و عروس کردم
مهتاب : جدی وای خانم بزرگ مبارک باشه
بلند بلند خندیم : خیلی خوشحالم که مامانم داره عروس میشه
مهتاب : آزیتا چی ؟
: نذاشتم حرف بزنه
مهتاب : از اون طرف چی ؟
: دکتر که مامانش و باباش فوت کردند ، پسرش کوروش که معلوم بود به خاطر پدرش راضی شده چون وقتی دیس شیرینی رو جلوش گرفتم می خواست من و بکش
مهتاب : خوب پس خدا تو را بیامرزد
: آره دیگه
مهتاب : برای کنفرانس چکار کردی
: آماده آماده خدا کنه اینبار تشکیل بشه
مهتاب : می دونستم آماده ای
: مهتاب درس سومم کنفرانس میدم تا حالش و بگیرم
مهتاب : بابا گلی به جمالت . حالا بگو کی میرن عقد کنن
: فردا بعدازظهر
مهتاب : خیلی خوشحالم چون مامانت خیلی گناه داره تو که بود و نبود فرق زیادی نداره
romangram.com | @romangraam