#آوا
#آوا_پارت_85

مهتاب : تو برو من میام


وقتی آزیتا من دید : وای آوا چقدر ماه شدی


: به تو که نمیرسم


شادمهر لبخندی : خیلی خوشگل شدی


بالاخره خطبه خونده شد و مجلس شروع شد همه ریخته بودند وسط و می رقصیدند . اونقدر رقصیدم که داشتم از تشنگی می مردم داشتم آب می خوردم که شایان اومد کنارم : آوا میای برقصیم با همه رقصیدی الی پسر دایی


برای اولین بار بود شایان می اومد ازم درخواست می کرد : بریم


با شایان رقصیدم بالاخره موقع شام شد با مهتاب برای خودمون غذا کشیدیم و رفتیم کناری نشستیم


مهتاب : اونقدر خوشگل شده بودی که شایان نتونست بگذره


: نه بابا


مهتاب : چرا خود تو می زنی به نفهمی


: خوب چون دوست ندارم به شایان فکر کنم


مهتاب : چرا ؟


تو چشم های مهتاب نگاه کردم و اون دیگه هیچی نگفت .


شادمهر و آزیتا رو دیدم اومدند طرف ما : خسته نباشید


آزیتا : شما خسته نباشید مجلس و گرم می کردید


شادمهر : این پسرها خودشون و کشتند


: شادمهر اذیت نکن


آزیتا : خیلی لباست قشنگ واقعاً حال کردم فکر می کردم لباس من قشنگ باشه حالا می بینم مال تو یک چیز دیگه است


: مرسی


شادمهر : بسته دیگه خودش و داره لوس می کنه


: شادمهر خیلی بدی


شادمهر : همین که هست .


romangram.com | @romangraam