#آوا
#آوا_پارت_78



مهتاب : سلام ، کتاب و خوردی نه


: از کجا می دونی


مهتاب : از قیافت می تونم بخونم


: آره مال استاد عبدی خیلی باحال بود ولی این استاد دیگه چی بود مرتضوی افتضاح بود نمی دونم چی رو می خواهد یاد بده


مهتاب : مگه تو درس چی می تونی پیدا کنی .


: واقعاً کتابشم مثل خودش بود


اتوبوس اومد و سوار شدیم داشتم حرف می زدم که مهتاب زدم به پهلوم آروم : خربزه تو اتوبوس


سرم و بلند کردم و چشمم تو چشمم افتاد سرش و تکون داد و من محل ندادم ولی مهتاب با سر جوابش و داد : چی چشم تو گرفته


مهتاب : آخ آوا تو که می دونی من خربزه دوست دارم


: بمیری مهتاب که همیشه دنبال یک چیزی برای گذاشتن اسم .


جلوی دانشگاه پیاده شدیم . و رفتیم توی دانشگاه دوباره دنبال کلاس گشتیم هنوز نمی دونستیم کدوم کلاس کدوم طبقه است و تا یاد بگیریم یکم طول می کشه .


امروز سه تا کلاس داشتیم یکی با استاد مرتضوی که مزخرف بود همش می گفت خوب این قسمت باید خودتون بخونید چیزی نداره که من توضیح بدم ، بعضی چیزها رو هم یک توضیحی خیلی کم می داد : خوب دیگه تموم شد


: ببخشید استاد


استاد به من نگاهی کرد : بله


: نمیشه بگید چطوری سوال طرح می کنید تا ما با طرح کردن سوال هاتون آشنا بشیم


استاد نگاهی به من کرد : یعنی سوال بهتون بدم


: آره استاد حداقل بدونیم چی رو باید بخونیم


بقیه بچه هام حرف و تائید کرد


استاد لبخندی زد : شما اصلاً این کتاب و خوندید


همه ساکت شدند : بله استاد


استاد با تعجب به من نگاه کرد : تا کجا خوندی



romangram.com | @romangraam