#آوا
#آوا_پارت_76

: آزیتا خودش تو کارها غرق شده همه رو غرق شده می دونه


شادمهر تو چشم هام نگاه کرد برای اینکه به احساسم پی نبره بلند شدم : من خوبم باور کن شادمهر قهوه می خوری


شادمهر : نمی خواهی حرف بزنی مشکلی نیست فقط بدون من دوست دارم کمکت بکنم


خندیدم : باور کن هیچی نیست نمی دونم چرا آزیتا روی یک چیزی حساس میشه


شادمهر هدفون و قطع کرد صداش و بلند کرد : به خاطر این هاست که اون ترسیده خواهرش عاشق شده باشه


خندیدم : من و عاشقی ، من عاشق نمیشم شادمهر


شادمهر اومد رو به روم ایستاد : همه عاشق میشن


: همه آره ولی نه من ، خودت خوب می دونی چقدر عاشق درس خوندم و با اون آرامش می گیرم


شادمهر : خدا کنه آوا ، ولی دوست دارم اولین کسی باشم که ازش کمک می خواهی


: حتماً شادمهر


شادمهر رفت روی مبل نشستم و سرم و توی دست هام گرفتم چرا هر وقت می خواهم فراموش کنم یک نفر میاد و فوتی می کنه میره دیگه حوصله درس خوندن نداشتم کمی توی راه رفتم تا بتونم تمرکز از دست رفت رو باز گردونم . دوباره هدفون و گذاشتم شروع کردم به درس خوندن


بسته دیگه آوا خود تو کشتی بیا پایین شام بخور


: بله مامان ، اگه گذاشتین من یکم درس بخونم


مامان : مگه روز اولی چقدر به شما درس دادند که تو به خودت افتادی


خندیدم : مامان دوست ندارم وقتی توی کلاسی میرم هیچی بلد نباشم .


مامان کتاب ازم گرفت : آوا جون فردا استاد نمی تونه بهتون هفتاد صفحه درس بده ، بیا یکم پایین شادمهر و آزیتا هم هستند .


از جام بلند شدم : چشم مامانم


با مامان رفتم پایین چشم های آزیتا قرمز بود : چیزی شده آزیتا


شادمهر : داره از خستگی میمیره می دونی امروز چقدر من و راه برده برای یک اینه شمعدان


: خوب دوست داره اون چیزی رو که دوست داره انتخاب کنه


شادمهر : بیا یک نفرم طرف ما بود که اونم از دست رفت


خندیدم : الهی حالا خریدن یا نه


romangram.com | @romangraam