#آوا
#آوا_پارت_65
علی به مهتاب نگاه کرد ، مهتابم : خوب بیشتر سلیقه آوا
: اصلاً اینطوری نیست اون گلهای زرد که سلیقه تو بوده چرا دروغ میگی
علی : سلیقه هر دو تون خیلی قشنگ بریم که دیر شد
ساعت هشت خونه فریبرز بودیم خونه قشنگی داشتند ویلایی بود ولی نه اونقدر بزرگ ولی داخلش خیلی شیک بود وقتی ما وارد شدیم یک خانمی بود من و مهتاب به اتاق پرو همراهی کرد ، لباس هامون در آوردیم وقتی اومدیم بیرون علی رو منتظر خودمون دیدیم : خانم ها بفرمائید
آروم : مهتاب خوبم
مهتاب : تو که عالی من چی ؟
: تو هم خوبی
فریبرز تا ما رو دید سریع اومد سمت : سلام مهتاب جون سلام آوا با علی هم دست داد .
با خودم گفتم چی بی ادب به مهتاب گفت جون با علی دست داد به من گفت آوا
فریبرز : بفرمائید
فریبرز با علی همراه شد ، من و مهتابم پشت سرشون راه افتادیم فریبرز گرفت : خیلی خوشگل شدین
لبخندی زدم : مرسی
مهتاب : نمی گفتی هم می دونستیم
فریبرز : چرا اینقدر دیر کردی
علی : تقصیر من بود
فریبرز : می دونستم همیشه همه جا تاخیر داری
به سمت جای خالی رفتند من و مهتاب نشستیم من اطراف و نگاهی کردم مهتاب : دیدی گفتم اون لباس سیاه رو بپوش
: برای چی ؟
مهتاب : اینا رو نگاه کن می فهمی
: اونا فرق مهمونی عروسی رو نمیدونن من که می دونم
مهتاب : اون پسر رو چطوری نگاهمون می کنه
: ولش کن
romangram.com | @romangraam