#آوا
#آوا_پارت_178
مامان : برای اون اینطوری نیست .
: چشم
همه رفتند پایین نمی دونستم باید چکار کنم آیا واقعاً دوستش داشتم ، یعنی اون فرد مورد نظر من بود . از پله ها رفتم پایین وارد خونه مامان شدم کسی نبود رفتم پشت در اتاق کوروش صداش می اومد
: مازیار کم آوردم نمی دونم باید چکار کنم . نه به عنوان عیدی قبول کرد . باور نمی کنه . کاش به حرف تو دیوونه گوش نمی کردم و تو اون جلسه مسخره نمی آوردمش . اره فکر می کنم من مثل اون ها فکر می کنم چطوری ثابت کنم اینطوری نیست . چرا گریه می کنم برای اینکه کم آوردم مازیار من دوستش دارم عاشقشم از روزی که پا توی این خونه گذاشتم دیوونه اش شدم ولی اون اصلاً من و تحویل نمی گیره .
آره بابا هزار بار بهش گفتم همش خودش و ازم دور می کنه دیگه نمی دونم باید چکار کنم .
باشه میام پیشت فعلاً
نمی دونستم چکار کنم در یک دفعه باز شد کوروش از دیدنم شوکه شد : چیزی می خواستی آوا ؟
: نه
برگشتم که برم دستم گرفت : از کی اینجایی ؟
: تازه اومدم
کوروش : مثلاً کی
من برد توی اتاقش و در بست : از کی اینجا بودی آوا ؟
: از ...
سرم و انداختم پایین
کوروش : چرا فال گوش ایستادی ؟
: نیاز نبود صدات واضح می اومد
کوروش : کار خوبی نکردی
: ببخشید
می خواست برم بیرون : آوا چی می خواستی بگی
دستم بردم تو صورتش و قطره اشکی که مونده بود پاک کردم : بهتر برم
کوروش نگذاشت برم سرش و آورد جلو و منم گذاشتم که ببوسم .
بهم نگاه کرد : آوا با من ازدواج می کنی
romangram.com | @romangraam