#آوا
#آوا_پارت_175

: تو که پایینی


کوروش : من می فهمم


کوروش آروم با دستش موی که تو صورتم بود کنار زد : آوا خیلی نگرانت شدم خیلی تب داشتی


: ببخشید دیگه


کوروش پیشونیم و بوسید و رفت بیرون


مهتاب اومد توی اتاق : خیلی دوستت داره آوا


: نمی خواهم دوستم داشته باشه


مهتاب سرش و تکون داد : از ظهر که من اومدم صد بار اومده بهت سر زده گناه داره اینقدر اذیتش نکن


: مهتاب تمومش کن


مهتاب : هنوز منتظر فریبرزی ، ولی اون منتظر بچه اش آزاده حامله است می فهمی


: مهتاب باور کن دیگه اونم برام مهم نیست


مهتاب : آوا راستش و بگو کی رو دوست داری


: مهتاب تو که می دونی کسی تو زندگی من نیست


مهتاب : ولی تو الآن تو زندگی کوروشی


: تو هم خوب تو زندگی مازیاری


مهتاب : باور کن اگه مازیار یکم از اخلاق های کوروش و داشت بهش بله رو می گفتم


: خوب می خواهی بگم کوروش بیاد


مهتاب ناراحت شد : خیلی بی شعوری


: ببین چقدر ناراحت شدی ، من هیچ احساسی بهش ندارم


مهتاب : باشه هر چی تو بگی


از وقتی خوب شدم دیگه به کوروش نزدیک نشدم سعی کردم ازش فاصله بگیرم که اون در مورد من چیز خاصی فکر نکنه عید نوروز اومد مامان و دکتر برنامه ریزی کردند که بریم کیش قرار شد دکتر کلید خونه دوستش که توی کیش بود بگیره و بریم اونجا .


مادرجون و پدرجون نیومدند ، آزیتا و شادمهرم به خاطر وضعیت آزیتا نیومدن ، مهتابم با خانواده خودش رفت مسافرت فقط خودمون چهار نفر بودیم اصلاً دوست نداشتم با کوروش یک جا باشم . ولی چاره ای نداشتم . روز قبل از عید رفتیم اونجا . مامان تو ویلا هفت سین چید منم بیشتر کنار آب بودم .


romangram.com | @romangraam