#آوا
#آوا_پارت_148
اول من وارد شدم و پشت سرم کوروش بعد شایان اومد ، به کوروش نگاه کردم برای یک لحظه رنگش برگشت
: قشنگ نه ؟
شایان به من نگاه کرد : آوا جون من یک کاری بکن دیگه
: شایان من و با مامانت در گیر نکن
شایان : این تن بمیره
کوروش به ما دو تا یک نگاهی کرد
: بزار ببینم می تونم چکار کنم ولی قول نمیدم
شایان : تو یکم تو ذوقشون بزن بقیه اش با خودم
: باشه
شایان رفت بیرون ، کوروش : باز می خواهی چکار کنی ؟
بهش نگاه کردم : من کاری نمی کنم
کوروش : آوا خواهش می کنم بی خیال شو
: نمی تونم می بینی که شایان به کمکم نیاز داره
کوروش : باشه هر کاری دوست داری بکن
می خواست بره بیرون دستش و گرفتم : کوروش مگه من تو کارهای تو دخالت می کنم که تو هی دخالت می کنی
کوروش : برای اینکه من احمق ...
: تو احمق چی ؟
کوروش : هیچی آوا
کوروش اومد بره بیرون : کوروش
برگشت سمت من : جانم ؟
: یادت نره تو الآن برادر منی نه چیز دیگه
کوروش اومد : اخ من برادر تو نیستم
romangram.com | @romangraam