#آوا
#آوا_پارت_145


ته دلم داشتند قند آب می کردم که اینطوری شد و اون دیگه اجازه نداره به من گیر بده .


وارد خونه دایی که شدم دیدم یک خانواده دیگه ام هستند . اول احوال پرسی کردم یک خانم و آقای مسن با سه تا دختر که با روسری بودند و یک پسر جوون .


رفتم توی اتاق و مانتوم در آوردم برگشتم توی حال که شایان و دیدم


شایان : سلام آوا خوبی ؟


باهاش دست دادم : سلام ، آره خوبم تو چطوری ؟


شایان : خوبم


سلام آوا


: سلام شادمهر خوبی


باهاش دست دادم : آزیتا کو


شادمهر : رفت توی آشپزخونه نمی دونی شکمو شده


: نگو شادمهر دست خودش که نیست .


رفتم توی آشپزخونه : سلام آزیتا جون


آزیتا : سلام خواهر کوچک چه تاپ قشنگی


: باز تو چشمت دنبال لباس های من


آزیتا : دیگه نمی تونم بپوشم چاق شدم


: غصه نخور دوباره لاغر میشی


چشمم به زندایی افتاد که داشت با دایی حرف می زد از آشپزخونه اومد بیرون و رفتم کنار مامان دیدم هنوز با مانتو نشسته : مامان پاشو مانتو در بیار


مامان لبش و گاز : زشت نمی بینی خانمش با چادر نشسته


: به ما چه هر کسی هر طور می خواهد باشه


آزیتا اومد : پاشو تا من بشینم کنار مامان


: بیا عزیزم بیا بشین


روی مبل دیگه نشستم دیدم شایان اومد کنارم نشست : بیا می خواهم یک چیزی بهت نشون بدم

romangram.com | @romangraam