#آوا
#آوا_پارت_134
دستم و رو پای کوروش گذاشتم و بلند شدم ، رفتم توی آشپزخونه : بله مامان
مامان : بیا این چای ها رو ببر
برای همه چای گرفتم آخرین نفر کوروش بود : کوروش برای خودت بر می داری برای منم بردار
کوروش دو تا چای برداشت . میوه و شیرینی آوردم و کنار کوروش نشستم : کدوم چای من
کوروش : بیا این مال تو
ازش گرفتم و شروع کردم به خوردن : مهتاب یک شیرینی به من بده
مهتاب دیس و طرفم گرفت : بیا بردار
: مرسی
کوروش : یکی ام به من بده
شرینی رو که برداشته بودم به کوروش دادم و یکی دیگه برداشتم شادمهر : اونم بده به من یکی دیگه برای خودت بردار
: خوب شد من شیرینی می خواستم و گرنه شما دو تا چکار می کردید ، کس دیگه شیرینی نمی خواهد
پدرجون شیرینی و از دستم گرفت : دستت درد نکنه دختر گلم
یکی دیگه برداشتم : بیا آقا مازیار اینم مال تو
مازیار شیرینی رو ازم گرفت و تشکر کرد ، بالاخره تونستم شیرینی با چای بخورم . احساس کردم کوروش یکم دمق شد ولی هیچی نگفت .
ساعت دو بود که ناهار خوردیم من و آزیتا ظرف ها رو شستیم مهتابم توی آشپزخونه نشسته بود : آزیتا مامان نشدی ؟
آزیتا برگشت سمتش : چرا این سوال کردی ؟
مهتاب : نمی دونم یک دفع از دهنم پرید
برگشتم سمت آزیتا : چیه نکنه خبری ؟
آزیتا : نه
: آزیتا راستش و بگو
آزیتا لب شو گاز گرفت : هنوز هیچ کس نمی دونه فقط من و شادمهر می دونیم
romangram.com | @romangraam