#ارباب_تاریکی_پارت_97
_ من بلد نیستم آدم بکشم روش من مذاکره است.
از بین جمع صدای معترضی به گوش رسید:
_تا بوده و بوده روش ما همین بوده! نرسیده داری قانون می ذاری؟
به سمت جمع برگشتم و روبه ناشناس گفتم:
_ به وقتش قانونم می ذارم اما فعلا بحث این نیست.
عصر هجر که نیست که هم دیگه رو بکشیم، من به جای زور بازوی نداشتم از مغزم استفاده می کنم تا اینجا هم خوب کمکم کرده اگر کسی حریف فکر من می شه بیاد جلو، اگر نه که همه می تونند از پس یه نفر آدم بر بیان!
سکوت سنگینی حکم فرما شد و کسی چیزی نگفت. به سمت مردی که پشت سرم ایستاده بود برگشتم هم تار می دیدمش هم متحرک!
_ هنوزم ادعایی داری؟
ابرو بالا انداخت:
_ادعا زیاده اما به وقتش، فعلا همین که جلوی این به قول خودت خوک بی خاصیت وایسادی کافیه.
سرش را کمی به علامت تعظیم خم کرد:
_ رییس!
چند ثانیه طول کشید تا بقیه هم کار او را تکرار کنند؛
صدای همه همزمان به گوش رسید:
_رییس!
نالهی اعتراض آمیزی بلند شد:
_ صبر کنید...رییس منم شما...
صدایش توسط دو نفر از مردان قوی هیکلی که به سمتش هجوم بردند، خفه شد و خیلی زود از سالن بیرون بردنش.
مردی که اول ارادتش را به اعلام کرد روبه حضار با صدای بلند گفت: _برید سر کارتون.
در عرض چند ثانیه جمعیت متفرق شد و همه رفتند. مرد جلو آمد مقابل من ایستاد. سر خوردن مایعی روی کمرم را احساس می کردم؛ تصویرش رقصان بود و تمرکزی روی چهره اش نداشتم.
اخمی کرد:
_ حالت خوبه؟
نه، نه درد امانم را بریده بود. کل تنم نبض می زد و شقیقه هایم در حال انفجار بودند. به سختی نفس می کشیدم.
قدمی جلو آمد:
_با توام پسر، می گم خوبی؟
دردی در کل قفسهی سینه ام پیچید و نفسم گرفت زانوهایم شل شد اما قبل از اینکه روی زمین بیفتم در آغوش او فرود آمدم.
آخرین صدایی که شنیدم، جیغ وحشت زدهی پریسا بود و دوباره از هوش رفتم.
وزوز نا مفهومی را نزدیک خودم می شنیدم اما متوجه مفهومش نمی شدم؛ کم کم صدا ها واضح شد هوای اطرافم گرم و مطبوع بود و جایی که بدنم روی آن قرار داشت نرم.
_وای خدایا چه قدر می پرسی؟ دارم می گم خوبه!
این پریسا بود که غر غر می کرد؟
romangram.com | @romangram_com