#ارباب_تاریکی_پارت_91
معلوم بود که شک دارد، اما نه مثل وقتی که دنبال رسوا کردن من بود.
صدای خشک مهرداد مرا به خودم آورد:
_جایی می ری؟
شاهانه مبل تک نفره ای را تصاحب کرده بود و پا روی پا انداخته بود این مرد خیلی عجیب بود!
مثل خودش سرد جواب دادم:
_ بله دارم می رم بیرون، تنها.
جو سالن از حالت شوخی و خنده خارج شد و همه ساکت شدند. نگاهم روی تک تکشان چرخید و وقتی ملیحه و ساناز را پیدا نکردم دوباره به مهرداد خیره شدم.
_دارم می رم منطقه های شبانه گروه شکارچیا، وسیله ای داری که در اختیارم بذاری؟
آرش با حیرت گفت:
_ تنها؟ اونم توی این وضع؟ تو زخمی هستی بهزاد الان می ری اونجا چی کار کنی؟
نگاهم هنوز گیر نگاه مهرداد بود: _می رم که ریاست چیزی که بهم تعلق داشته رو پس بگیرم.
عارف با لحن دستوری گفت:
_ چیزی اونجا به تو تعلق نداره! خودت رو درگیر نکن.
گردنم را به سمتش کج کردم که دوباره کتفم درد گرفت:
_ من درگیر این ماجرا هستم؛ خیلی وقته چه بخوام چه نخوام باید بازی کنم. می خوام برای اولین بار توی زندگیم ببرم چارهی دیگه ای ندارم.
ازروی مبل بلند شد و با قدم های شمرده به این سمت آمد:
_آخر این بازی برد نیست، دو طرفش باخته کنار بکش!
روبروی هم ایستادیم و به چشم های هم خیره شدیم. آن قدر مصمم بودم که نفوذ کلام و ابهت عارف نتواند مرا از تصمیمم برگرداند.
_نه!
مکثی کردم و روبه مهرداد گفتم:
_ تا پنج دقیقهی دیگه تو حیاط منتظرم اگه کمکی می خوای بکنی همین قدر وقت داری.
بی توجه به نگاه متعجب همه بر گشتم و از سالن خارج شدم بر خلاف دفعهی قبل این بار قدم هایم محکم بود.
از آینهی بغل به پریسا نگاهی انداختم: باورم نمی شه تورو با خودم آوردم همچین جایی!
ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت:
_باورت بشه چون آوردیم. در ضمن من وقتی تو داشتی درس خوندی برای دانشگات، سرم به این کارا گرم بوده آقا!
می دانستم که بلوف می زند؛ وقت من برای دانشگاه درس می خواندم او هنوز دبیرستان بوده است.
مقابل ورودی پارک ماشین متوقف شد.
مهرداد: همین جاست.
سری تکان دادم خواستم پیاده شوم که دوباره به حرف آمد:
_این کاریه که باید تنها انجام بدی اگه الان من کمکت کنم چون من رو می شناسن بعدا ازت حساب نمی برند. مطمئنی می خوای بری؟
romangram.com | @romangram_com