#ارباب_تاریکی_پارت_80
بازدمم را با آرامش بیرون دادم و دوباره دراز کشیدم، درد کتفم زیاد تر از وقتی شده بود که تازه بهوش آمده بودم
_بیا تو داداش.
وارد اتاق شد.
چشم های سبز آبیش برق شیطنتی داشت که کاملا عیان بود. ابرویی بالا انداختم:
_شنگول می زنی!
خنده ای کرد و دستی به ته ریش طلاییش کشید و روی تخت نشست:
_ دارم فیض می برم از این تن بلوری.
ای کاش این جا خانهی مشترک من و معین بود، تا با آباژور مغزش را کف اتاق می ریختم.
از حرص خوردن من خندهی سرخوشی کرد:
_ آروم داداش برای بچت بده؛ یه موقع می اندازیش!
با خود خوری خودم را روی تخت بالا کشیدم و نشستم حس می کردم اثر بیهوشی و مسکن ها از بین می رفت.
پوزخندی زدم و پرکنایه نسبت به رفتار های اخیرش گفتم:
_ چه خبر شده که تو شمشیر رو غلاف کردی؟
خنده اش محو شد و سرش را پایین انداخت و با انگشت اشارهی راستش روی شلوار کتان کرمش خطوط فرضی کشید.
بعد از چند ثانیه سکوت و کلنجار رفتن با خودش با صدای گرفته ای گفت:
_ من و پریناز از بچگی باهم بزرگ شدیم. قبلنا خونمون دو طبقه بود بالا ما، پایینم اونا.
وقتی براش خواستگار اومد حس کردم خرد شدم. به خصوص که خواستگارش رفیق گرمابه و گلستون خودم بود. انتظار نداشت به مردی که خانوادهای نداشت و با رفیقش اومده بود خواستگاری بله بگه اما گفت، اون شب من مردم!
با فکر به تنها دلیل این اتفاق آب دهانش را به سختی قورت دادم و با غیظ پرسیدم:
_ چرا؟
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. غمگین بود؛ دقیقا مثل یک بازنده!
آرش: چون عاشقش بودم!
دست چپم که زیر پتو بود نا خودآگاه مشت شد.
عاشقش بود؟ آرش، شاهین و محافظ سناتور این دختر چه داشت که سه مرد با سه شخصیت مختلف را مجنون خودش کرده بود؟ ضمیر ناخوداگاهم اصرار داشت عدد بکار بردهی مرا به چهار تغییر دهد اما خودم می دانستم که این طور نیست.
من فقط جذبش شده بودم نه عاشق! مرد من این حرف ها نبودم.
_خب؟ این چه ربطی به من داره؟ فکر کردی من برادرمم و می خوام دارایی نداشتت رو تصرف کنم؟ اصلا چه تغییری توی رابطهی تو و شاهین به وجود اومد؟
خودم از لحن خشمگینم تعجب کردم، لب هایم را روی هم فشار دادم و جلوی چرند گفتن را گرفتم.
حالا که او می خواست از در دوستی وارد شود من نباید خراب می کردم.
آرش: رابطم با شاهین مثل قبل موند؛ رفیق صمیمی بودیم، می شناختمش آدمی نبود که نگاه بدی داشته باشه بعدا جریان آشناییشون رو شنیدم.
کم کم قبول کردم که اون شوهر داره و سعی کردم فکرش رو از سرم بیرون کنم اما رفتن شاهین دوباره بهش علاقه مند شدم. تا اینکه تو اومدی و توجه همه به تو جلب شد فکر کردم اون به سودای عشق قدیمیش به تو نزدیک می شه. دنبال این بودم ازت یه اتویی بگیرم تا از جلوی چشم بندازمت اما فهمیدم توهم مثل شاهینی!
با تردید پرسیدم:
_مثل شاهینم؟
romangram.com | @romangram_com