#ارباب_تاریکی_پارت_69


گلو صاف کردم که صدایش در راهرو پیچید:

_ما می تونیم بریم؟

به سختی نگاه از پریناز گرفت و بالافاصله سر این دختر همیشه محکم پایین افتاد، یک جای این قضیه مشکوک بود!

محافظ: سناتور توی حیاط منتظر شماست؛ قبل از رفتن باید باهاشون صحبت کنید.

سری تکان دادم و به این فکر کردم که این احترام چرا فقط وقتی در صدای او حس می شد که از سناتور حرف می زد؟

همراه او از پله های زیر زمین بالا رفتیم.

در حالی که سعی می کردم خاطره ی مشابهم را نادیده بگیرم، به پریناز نزدیک شدم و از محافظ فاصله گرفتم. هنوز سرش پایین بود و لبه ی مانتوی کوتاهش را در مشت می فشرد.

_ چته؟

سر محافظ که حالا از ما فاصله داشت به این سمت کج شد؛ یعنی او می شنید که من چه زمزمه می کنم؟

کف کفشم را روی موزاییک های سفید حیاط کشیدم تا کی سر و صدا ایجاد کند.

_ جوابم رو ندادی!

صدای پریناز پر استرس بود:

_ چی بگم؟

سرم را کمی خم کردم و دم گوشش گفتم:

_با این یارو جریانی داری؟

لب پایینش را گزید که تپش های قلب من دوباره تند شد:

_ آره بعدا بهت می گم.

سری تکان دادم و از او فاصله گرفتم و ساکت شدم. بیشتر فضای حیاط باغچه بود و اطراف پرچین ها گلدان های نعنا گذاشته بودند، که عطرش با هر نسیم مرا بیش تر مست می کرد. آسمان سیاه بود اما ماهی نداشت تا مغرورانه دلبری کند و زیباییش را به رخ بکشد. نفسم را آه مانند بیرون دادم سعی کردم زیبایی دو چندان شده ی هلالش در تیله های قهوه ای پریناز را فراموش کنم.

سناتور در ایوان بلند خانه اش با غروری شاهانه ایستاده بود و دو محافظ سیاه پوشش فاصله ی کمی از او داشتند که در دست هر دو نفرشان شمشیر بلند و قوس داری به چشم می خورد.

چه چیزی به غیر از قدرت در این هیبت مردانه ی شرقی دیده می شد؟

پایین نیامد و ما هم بالا نرفتیم. دست هایم را پشت کمرم قلاب کردم و سعی کردم تا حد امکان مثل او مقتدر دیده شوم. هرچند که با این لباس های اسپورت کمی بعید به نظر می رسید.

چشم های بادامیش روی پریناز ثابت ماند:

_مطمئنی که داری از این جا می ری؟

نفس عمیقم را با آرامش بیرون دادم:

_ بله مطمئنم!

نگاهی به من انداخت:

_من سر قولم هستم، پس کارت رو درست انجام بده.

با سر تایید کردم و بی توجه به نگاه پرسشی پریناز منتظر ادامه ی نطقش ماندم. با سر به یکی از دو جوان لاغر اندام پشت سرش اشاره کرد:

_با ماشین تا یه جا می برنتون، بقیش با خودته.

وداع ما و سناتور فقط تایید زبانی من بود هرچند که او هم همین پاسخ را داد.


romangram.com | @romangram_com