#ارباب_تاریکی_پارت_67


این دختر هرکسی که می خواست باشد، الان فقط یک بیمار بود که باید درمان می شد و تنها پزشک در دسترس من بودم.

ضربه ای به سرم زدم:

_د اخه نفهم پزشک محرمه تو چرا این قدر گیجی؟

نفس عمیقی کشیدم و به سمت تخت فلزی گوشه‌ی اتاق رفتم. پزشک محرم بود و مطمئنا اگر من به او دست می زدم و معاینه اش می کردم اشکالی نداشت اما...

بی خیال این حرف ها روی تخت نشستم و دستش را در دستم گرفتم.

گرم بود لطیف!

سرم را تکان دادم تا این افکار احمقانه از ذهنم خارج شود. نبضش را گرفتم و با دقت به ضربه های آرامش توجه کردم. وقتی ناتور مرا به این اتاق تنگ و تاریک در زیر زمین عمارتش آورد و جسم زخمی و نیمه جان پریناز را نشانم داد، فقط می خواستم بار دیگر به او حمله کنم اما برق شمشیر سامورایی محافظش مانعم شد.

با دست دیگرم پلک هایش را از هم فاصله دادم و سعی کردم در نور اندک اتاق رفرکس های مردمکش را ببینم. نبضش معمولی بود اما صورتش زخمی بود که سناتور دلیل را درگیری با محافظ شمشیر به دستش عنوان می کرد.

در جعبه‌ی کمک های اولیه را باز کردم و بتادین و پنبه بیرون آوردم. لعنت به من که به خاطر دیدار اجباریم با این مرد باعث آسیب دیدن پریناز شدم.

پنبه را آغشته به بتادین کردم و روی زخم عمودی بزرگ کنار ابرویش کشیدم که چهره اش از درد جمع شد؛ بتادین همزمان که خون های اطراف زخم را پاک می کرد باعث رنگ باختن کرم برنزه‌ی روی پوستش می شد. گریمش خیلی خوب انجام شده بود ای کاش می دانستم کار کیست و از او بابت زیبا تر کردن این دختر تشکر می کردم.

نگاهی به صورت رنگ به رنگش انداختم. قسمت هایی از آرایش پاک شده بود و قسمت هایی که مانده بود، باعث عجیب شدن چهره اش می شد. نفسم را با حرص بیرون دادم و با مقداری پنبه مشغول پاک کردن آرایش صورتش شدم. به لب هایش که رسیدم لحظه ای مکث کردم.

برجسته و زیبا با رنگ جگری، از این فاصله‌ی نزدیک دیدن چنین چیزی قابلیت این را داشت که نفس هایم را به شماره بیندازد و تپش قلبم را بالا ببرد . می خواستم نگاه بگیرم اما انگار این کار در توانم نبود.

او همسر برادرم بود و من این طور خیره اش بودم. چرا نمی توانستم نگاهم را از او بگیرم؟

با برخورد ضربه‌ی محکمی به سینه ام به عقب پرت شدم و با حیرت به پریناز نگاه کردم.

روی تخت نشست و با عصبانیت گفت:

_داشتی چه غلطی می کردی؟

واقعا داشتم چه غلطی می کردم؟ چشم هایم را بستم و آب دهانم را در گلوی خشک شده ام فرو بردم

پریناز: این جا کدوم خراب شده ایه؟ من و تو چرا این جاییم؟ آخ!

پلک هایم سریع از هم دور شدند و نگاهم به او افتاد که دست هایم را روی چشم هایش گذاشته بود. خودم را جلو کشیدم

_ چی شده؟

صدایش گرفته بود:

_ پریسا برام لنز گذاشته، باید درش بیارم.

_ باید یکی ببینه که بتونه درش بیاره بلدی بدون دیدن این کارو انجام بدی؟

خشمگین گفت:

_نه.

لبخندی که روی لب هایم نشسته بود سریع محو شد:

_بخواب رو تخت من درشون میارم.

وقتی دیدم عکس العملی نشان نمی دهد شانه اش را به سمت تخت فشار دادم و دست هایش را محار کردم. با چشمان باز قرمز شده به من خیره شد اما اهمیتی ندادم و هر دو لنز را با نهایت دقت بیرون آوردم.

از آنجایی که کلا آدم بدشانسی بودم دوباره نگاهم به لب هایش افتاد، که حالا بی رنگ شده بودند.

هشدار دهنده گفت:


romangram.com | @romangram_com