#ارباب_تاریکی_پارت_248
با تمسخر گفتم:
_ ماهم دنبال همین راه رو بگیریم؟ که ماهم بمیریم؟
امین به سمتم برگشت و گفت: _همین الان هم دارید خودکشی می کنید فقط تدریجی! دیگه بحث انتقام نیست، بحث عدالته. یکی یه جای این کشوره و داره جوری همه چیزو کنترل می کنه جون کلی آدم بی گناه توی خطر بیفته! یکی باید پاسخ گند کاری هاش رو بده.
مهرداد سرش را به تاسف تکان داد و با مکثی کوتاه گفت:
_لابد ما؟
امین با اشتیاق جواب داد:
_ بله هم انگیزه داریم هم توانایی می تونید قبول کنید یانه اما بدونید که هدف انتقام نیست، پای قانون وسطه! اگه همراه من هستید، باهام بیاید اگرهم نه... احتمالا چند وقت دیگه همین جا میام ملاقاتتون و فاتحه می خونم.
بی توجه به برگشت و راه افتاد و با صدای بلند گفت:
_ ماشین من اونجاست، اگه تا دو دقیقه ی دیگه سوار شده بودید باهمیم بعد از دو دقیقه من می رم.
با دور شدن او دوباره تنها صدای اطرافمان بارش باران بود. لرز بدی به کل تنم افتاد.
شاید حق با امین بود! شاید باید عدالت را اجرا می کردیم، بس بود هرچقدر که قربانی دادیم.
نگاهی به قبر بهزاد انداختم و چشم هایم روی عکس خندانش ثابت ماند. با بغض گفتم:
_تورو نمی دونم اما من واقعا چیزی ندارم که از دست بدم. شاید بعد از اینکه روح بهزادو به آرامش رسوندم و دست خلافکارا رو شد خودم زندگیم رو تموم کنم؛ شاید هم بقیه ی عمرم رو با یه درد و مجازات زندگی کنم، اما حالا همراه امینم.
بدون حرف دیگری راه افتادم و مهرداد را پشت سر گذاشتم و گفتم:
_با اون زخم خیلی دووم نمیاری حواست به خودت باشه!
همان طور که دور می شدم باران دوباره سریع شد، احساس کردم صدای قدم های محکم مردانه ای را پشت سرم می شنوم. انگار که خودم هم قوت قلب گرفتم.
صدای مهرداد از نزدیک گوشم آمد، این دفعه محکم و با اعتماد به نفس!
_فکر کنم باید خودت ازم مراقبت کنی، من بلد نیستم مراقب سلامتیم باشم.
بدون اینکه نگاهش کنم شانه به شانه ی یکدیگر با قدم های محکم به سمت ماشین امینی می رفتیم که داشت با لبخند ملایمی نگاهمان می کرد.
ناخوداگاه لبخند تلخی زدم و گفتم: _حواسم هست.
هنوز هم چیزی قلبم را می لرزاند، با این تفاوت که این بار قلبم را گرم می کرد. درست مثل دیشب وقتی که خوابش را دیدم.
خواب بهزادی که می خواست به من بفهماند، هنوز زنده است!
سوم شخص
مثل تمام روز های گذشته، روی تختش نشست و به دیوار خیره شد. از افرادی که وارد اتاق می شدند شنیده بود که می گویند زندانی سلول انفرادی دیوانه است!
او می دانست سلول انفرادی کجاست، و می دانست که آن زندانی خود اوست.
با این حال این ها تنها چیزهایی بود که به یاد داشت، البته به غیر از تصاویر محو گذشته اش!
از روی تخت بلند شد و به سمت آینه ی کوچک سلولش رفت. کدام زندان انفرادی آینه داشت؟ کدامشان یخچال و میز مطالعه و کتابخانه داشت؟
بار ها این سوال را از خودش پرسیده بود و به این جواب رسیده بود که هیچ کدام، انگار او شرایط ویژه ای داشت!
روبروی اینه ایستاد و به خودش خیره شد. بارها و بارها این چهره را دیده بود و هربار خاطرات بیشتری را به یاد آورده بود. صدای مرموزی از انتهایی ترین بخش مغزش به او یادآوری می کرد که او همه ی گذشته اش را به یاد می آورد و می داند که کیست و چرا اینجاست. تنها نمی خواهد مرورش کند تا برایش مسئولیتی ایجاد نشود!
که اگر مسئولیت داشت باید می رفت و دنبال خانواده اش می گشت، پس چه بهتر بود که همه فکر کنند او دیوانه است!
پوزخندی به چهره ی زخمی و خسته اش زد و پشت میز تحریر نشست و سعی کرد با دستی که پر از پلاتین شده بود بنویسد؛ هر چند که باز هم بی فایده بود.
romangram.com | @romangram_com