#ارباب_تاریکی_پارت_241


نیم نگاهی به چهره ی درهمش انداختم و دوباره استارت زدم و ماشین را حرکت دادم:

_تو کم آدمی نیستی مثل دفعه ی اول که نمیفتی بازداشتگاه، احتمالا برات سلول اختصاصی در نظر دارند.

طعنه آمیز گفت:

_ احتمالا! یعنی مطمئن نیستی.

حرصم را روی پدال گاز خالی کردم و از سمت دیگر فرعی بیرون آمدم و وارد خیابان اصلی شدم:

_ هیچ وقت نمیشه از چیزی مطمئن بود! من فقط می دونم امنیتت تضمینه چون هم من حواسم بهت هست هم پدرمون.

موهای شلخته و حالتدارش را از ریشه کشید و مرا بیشتر از هر وقتی یاد این حرکت پدرمان انداخت، بهزاد شاید از ظاهر شبیه پدر نبود اما از نظر رفتار و حرکات کاملا مثل او بود.

بهزاد: به اونم گفتی ها؟ همه می دونند به غیر از من!

راهنما زدم و مسیرم را به سمت قرارمان تغییر دادم:

_من به اون چیزی نگفتم، اون روابط حیلی قوی داره و خودش فهمیده بهت گفتم دو نفر از راز هویت من خبر دارند، یکی تویی اون یکی بابام

نگاه خیره اش را احساس کردم اما توجهی نکردم؛ همین الان هم از برنامه عقب افتاده بودیم و می دانستم این عقب افتادن ممکن است باعث ایجاد مسئله شود. برای یک نظامی یک ثانیه هم یک ثانیه بود!

بهزاد بعد از چند لحظه سکوت گفت:

_الان داری کجا می ری؟ قتلگاه؟

لب هایم را به سمتی کج کردم: _تقریبا همین جاست اما دارم تورو با این کار نجات می دم نه اینکه بکشم. راستی از مرخصی پریناز چه قدر مونده؟

بهزاد: اوهوم.

سکوت کرد و جوابی نداد. نیم نگاهی به سمتش انداختم که دیدم از آینه ی بغل ماشین به چیزی نگاه می کند.

اخم کردم:

_جوابم رو ندادی پسر!

با گیجی به سمتم برگشت:

_ ها؟ نمی دونم، مگه اصلا مرخصی گرفته بود؟

چرا اینقدر حواسش پرت بود؟ چه دیده بود که توجهش را جلب کرده بود؟ قبل از این که بپرسم خودش گفت:

بهزاد: می گم، به نظر تو اون موتور سیکلت داره مارو تعقیب می کنه یا من این طور فکر می کنم؟

از آینه ی جلوی ماشین به عقب نگاه کردم و با اخم گفتم:

_ موتور مشکی که مسابقه ایه؟

بهزاد با سر تایید کرد و من بیشتر روی موتور تمرکز کردم. حرکتش منظم و در یک لاین بود اما مشکوک نه! چشم هایم را ریز کردم و با یک حرکت سریع فرمان را به سمتی چرخاندم.

بهزاد که کمر بندش را دوباره باز کرده بود به جلو پرتاب شد و با عصبانیت داد زد:

_ می خوای به کشتنمون بدی؟

بی توجه به غر غر او، از آینه دیدم که موتور مسیرش همزمان با من تغییر کرد و دوباره به لاین اصلیش برگشت. زنگ خطر های مغزم به صدا در آمدو نگاهم روی دو سر نشین کاسکت به سر موتور، جا به جا شد.

سریع دنده را عوض کردم و پدال گاز را زیر پایم له کردم

_ سریع کمربندت رو ببند.


romangram.com | @romangram_com