#ارباب_تاریکی_پارت_237


با برنامه ریزی مهرداد همه ی حاظران در ویلا، دو ساعت پیش همراه هم لاویج را ترک کردند؛ به دلایل امنیتی بود یا چیز دیگر را نمی دانم! حتی اینکه آیا پدرم همراه آن شد را هم نمی دانم تنها می دانم وقتی که پریناز سوار پژوی مشکی رنگ شد و رفت، انگار قطعه ای از وجودم کنده شد.

دیشب وقتی که به ویلا برگشتیم کسی به خودش جرئت پرسیدن چرایی تمرین تیر اندازی آن هم در این ساعت از عصر را نداد ولی تمام مدت نگاه های خیره ی پریسا و برعکس او، نگاه دزدیدن های پریناز به من می فهماند که او با هربار دیدنم، صحنه های دیروز بعد از ظهر را با خودش مرور می کند!

با این حال نه او پا جلو گذاشت نه من!

او مرا پس زده بود مرا یک پزشک متخصص که هم از نظری ظاهری و هم از نظری موقعیتی بسیار بالا تر از آن دختر بود، اصلا مگر پریناز می توانست بهتر از مرا پیدا کند؟

پوزخندی به افکارم زدم و اعتماد به نفس کاذبم را عقب راندم؛ کدام موقعیت اجتماعی؟ فعلا که همه مرا به عنوان یک قاتل زنجیره ای خشن و بی رحم قبول داشتند. پریناز که مغز خر نخورده بود که به من روی خوش نشان بدهد! همین که مرا پیش همکاران و ریسش لو نداده بود، یعنی وفاداری و بزرگواری!

_خب، من کارم تموم شد تو که هنوز نشستی که!

مهرداد کت مشکی چرمش را به تن انداخت و یقه اش را مرتب کرد. جوری نگاهم می کرد که انگار منتظر جواب است!

با تمسخر گفتم:

_چی کار می کردم؟ پا می شدم بندری می رقصیدم؟

در حالی که دسته کلیدش را داخل جیب شلوار جینش می گذات و به سمتت در خروجی می رفت، متفکر جواب داد:

_فکر بدی نیست! شاید منم وسوسه شدم یه دستی به سر و گوشت کشیدم.

با چشم های از حدقه در آمده نگاهش کردم و دنبال او راه افتادم این خود مهرداد بود که این ها را می گفت؟ یعنی به جز کشیدن نقشه های جنگی و کار با اسلحه این مرد چیز دیگری هم بلد بود؟

از ولا خارج شدیم و من جلو تر از او به سمت ماشین کیای یشمی رنگش رفتم.

در ماشین را امتحان کردم و وقتی که دیدم قفل است، به سمت مهرداد برگشتم و به در ماشین تکیه زدم:

_ نمی دونستم از این چیزا همه بلدی بگی!

دستگیره ی در را به جلو کشید و وقتی که مطمئن شد قفل است سریع از پله ها پایین آمد و به این سمت دوید.

مهرداد: تو هیچی از من نمی دونی پسر!

هر دو همزمان سوار ماشین شدیم وو او استارت زد. من که طبق معمول احمق فرض شده بودم و دیگر حالم از این وضع بهم می خورد گفتم:

_نه دقیقا هیچی، این قدری می دونم که ما دو نفر هم خونیم.

دنده عقب گرفت و یک دستش را به صندلی من تکیه داد و به سمت عقب چرخید و مسیر را بررسی کرد.

وقتی که دقیقا در راستای جاده جنگی قرار گرفت، راحت نشست و با یک فرمان، وارد مسیر جاده جنگی شد و حرکت کرد.

از شیشه ی بغل به منظره ی درختان بلند و متراکم دو طرف جاده خیره شدم. هر چقدر که از ویلا دور تر می شدیم، بر رنگارنگی درختان افزوده می شد و طیف های نارنجی و زرد هم بین آن ها دیده می شد؛ رنگارنگ مثل آدم ها!

مهرداد متفکر به حرف آمد:

_از کجا می دونی که ما دو نفر هم خونیم؟

انگار که جریان برق فشار قوی به بدنم متصل شده باشد، سریع به سمتش برگشتم و با حیرت نگاهش کردم. نگاهش چند بار بین من و جاده جا به جا شد اما حرفی نزد .

_یعنی چی؟ یعنی... مگه تو برادر من نیستی؟

با بی خیالی و خیلی جدی جواب داد:

_با قطعیت نمی تونم بگم! بالاخره تو خودت دکتری و می دونی که از نظر ژنتیکی و...

دست خودم نبود که صدایم را پس کله ام انداختم و فریاد کشیدم:

_مگه پدر ما دو نفر یکی نیست؟


romangram.com | @romangram_com