#ارباب_تاریکی_پارت_221


اما همه این ها به خاطر چه بود؟ به خاطر یک دعوای ساده؟ به خاطر سکته ی قلبی بهزاد؟ نه!

دیشب امیر علی برای باری دیگر روی پسرش دست بلند کرد، روی پسر سی و هشت ساله اش که باید خودش الان پدر می بود! امیر علی باز هم طرف بهزاد را گرفته بود.

وقتی که او از حال رفته بود با مهرداد درگیر شد. ولی چرا؟

چون پسرش یک مامور ویژه بود و وقتی که دید بهزاد به سمتش اسلحه می گیرد، کاملا غیر ارادی روی او اسلحه کشید؟

نگاهی به گوشه ی زخم شده لبش انداخت، ضرب دست پدرش هنوز هم قوی بود و البته حرصش از مهرداد!

با این حال او تمام شب نگران بهزاد بود، نگران برادرش که مبادا از دستش بدهد به کسی نگفته بود اما بهزاد آن قدر برایش مهم شده بود که کم کم داشت انتقامش را فراموش می کرد!

با شنیدن صدای ویبره ی موبایلش نگاهی به عسلی کنار تخت انداخت و با دیدن اسم آرش روی صفحه سریع تماس را جواب داد:

_ الو؟

لحنش هنوز کشدار بود اما اثر مستی تقریبا از بین رفته بود. با این حال تمام امیدش این بود که تا عصر وقت دارد تا در جمع ظاهر شود و آن موقع قطعا حالش طبیعی است.

آرش: کجایی مهرداد؟ حالت خوبه؟ قبلا زود تلفن جواب می دادی، پس چرا الان...

بین حرفش پرید و با صدای کنترل شده ای گفت:

_قبلا زیاد سوال نمی کردی! چرا الان افتادی روی دور؟

آرش لحظه ای سکوت کرد اما صدای همهمه ای که در پس زمینه بود نشان میداد هنوز در ویلاست.

آرش با طعنه جواب داد:

_ یادم نبود که تو مرد مرموز قصه ای! زنگ زدم بگم که باید بیای این جا سخن رانی صبح انجام می شه.

اخم های درهم مهرداد در هم تر شد، با خشم سیگارش را در زیر سیگاری چلاند:

_ مگه قرار نبود عصر حرف بزنه؟ اصلا اون حالش خوبه؟

آرش کلافه شد:

_حالش رو نمی دونم چون برام مهم نیست اما فعلا شرایط همینه میای؟

حال بهزاد برای آرش مهم نبود و علتش حضور پریناز بود! اه که چه وضعیت خرابی بود، برادرش بین این همه نیمه دشمن تنها بود

_اومدم.

تماس را قطع کرد و لباس هایش را با پیراهن و شلوار مرتبی عوض کرد تا رسمی نشان دهد و در حالی که دکمه های سر آستینش را می بست به سمت در کوچک اتاق رفت و بازش کرد.

راه پله ی مخفی که مستقیم به سالن اصلی می رسید و کسی از آن خبر نداشت.

سریع از پله ها پایین رفت و همان طور که با نور چراغ های دیوار کوب سبز و آبی مسیرش را پیدا می کرد، اس ام اس هایش را چک کرد و وقتی به در ورودی سالن رسید، موبایلش را داخل جیبش گذاشت و ایستاد .

نفس عمیقی کشید و در را با اطمینان باز کرد و قدم بیرون گذاشت.

از زیر پله های مارپیچ بیرون آمد و بدون اینکه کسی بفهمد او تازه آمده از بین جمعیت راهش را باز کرد.

سالن اصلی ویلایش شلوغ بود و اکثر حضار یا قاتل بودند یاا قاچاقچی و بعضی ها هم در هر دو حرفه تبحر داشتند.

دور تا دور سالن افرادی مشغول صحبت بودند، با نگاهی گذرا متوجه شد که دوست و دشمن کنار هم ایستاده اند اما اختلافی ندارند و این یعنی اهرم فشاری مثل امیرعلی نامدار روی آن ها فشار آورده است!

لبخند محوی به قدرت پدرش زد و چشم چرخاند تا بهزاد را پیدا کند، اما به جای او پریسا و آرش را دید که کنار هم ایستاده بودند و پریناز در حالی که شنل بلندش را بر سر داشت، با امین صحبت می کرد. ابروهای مهرداد از تعجب بالا پریدند! پریناز و امین؟ این مرد همیشه از متاهل بودن شاهین شاکی بود و نمی خواست سر به تن پریناز باشد و حالا...

نگاه امین به اطراف سالن چرخید و مهرداد قبل از اینکه دیده شود دوباره بین جمعیت پنهان شد و خودش را با گام های سریع به گوشه ی سالن رساند و روی یکی از مبل های راحتی نیمه چوبی ولو شد.


romangram.com | @romangram_com