#ارباب_تاریکی_پارت_216

لعنت به من! نباید مرا این طور می دید نه در این زمان و با این همه ضعف!

دهان باز کردم که درد شدیدی در قفسه ی سینه ام پیچید و زانوهایش سست شد و محکم روی زمین افتادم. نفس کشیدنم قطع شد و مغزم از کار افتاد. جلوی چشم هایم سیاه شد و دقیقا قبل از اینکه وارد عالم بی خبری شوم، پنجه های محکمی مرا به آغوش کشیدند و صدای ملایم امیرعلی را شنیدم که با التماس اسمم را صدا زد.

تن خسته ام را سرمای سوزانی در بر گرفت و مرا در خود حل کرد.

پریناز

از پنجره ی بزرگ اتاق به ماشین های قالبا مشکی رنگی نگاه می کردم که یکی پس از دیگری به سمت ویلا می آمدند و بعد از اینکه سر نشینانشان را پیاده می کردند، از منطقه دور می شدند.

مهرداد با توجه به این موضوع که اجتماع عظیم ماشین ها در یک نقطه جلب توجه می کند و از طرفی امکان شورش را هم افزایش می دهد؛ چند نفر از افراد ناشناس و ورزیده اندامش را مامور کرده بود، تا از پارک کردن ماشین ها جلوگیری کنند و در عوض آن ها را به جایی در نزدیکی پارک جنگلی که وجود ماشین ها عمومیت بیشتری داشت بفرستند. با این حال مهرداد آن قدر پخته و با تجربه بود که چند نفر از افرادش راهم انجا در کمین ماشین های ناشناس بگذارد.

دست از نگاه کردن به درختان انبوه و متراکم لاویج برداشتم و به سمت تخت دو نفره ای که وسط اتاق بزرگ، قرار داشت برگشتم.

دوباره دیدنش در این حال قلبم را آتش می زد، هربار که می دیدم این طور بی هوش روی تخت افتاده صحنه ی دیشب جلوی چشم هایم شکل می گرفت و حالم را خراب می کرد.

لحظه ای که زانو زد و با دست راستش به سینه اش چنگ زد، این قلب من بود که از توش ایستاد در حالی که حتی دلیلش را نمی دانستم! اصلا انگار نفس های من بود که سنگین می شد و قفسه ی سینه ی من بود که با هر بار فشار دست مهرداد، بالا و پایین می شد.

چه قدر آن لحظات سخت گذشت! به محض اینکه بهزاد روی زمین افتاد پدرم نبضش را چک کرد و همین که عدم تپش قلبش را اعلام کرد مهرداد یقیه ی لباس برادرش را جر داد و احیای قلبی را آغاز کرد.

هنوزم هم باورم نمی شد، سکته ی قلبی؟ بهزادی چند ساعت قبل با او بحث کرده بودم دچار ایست قلبی شد؟ و... اگر بر نمی گشت چه؟

از دیشب تا همین لحظه، به این فکر می کردم که اگر او واقعا بر نمی گشت چه می شد؟ و هربار در کمال حیرت، خلاء عظیمی در زندگیم احساس می کردم که اشک به چشم هایم می دواند. این مرد از کی این قدر در زندگی بی روح من پررنگ شد؟

روی تخت کنار او نشستم و با تمام توانم پرده ی اشک را کنار زدم. چشم های خوش رنگش با بی قیدی بسته شده بود و انگار قصد باز شدن هم نداشت، نگاهی به شیلنگ سرم که به دستش وصل بود انداختم. باز هم زنده ماندنش را مدیون مهرداد بود که با تمام تدارکات پزشکی تامینش کرده بود!

نفسم را بیرون دادم و بی اختیار دستم را به سمتش بردم و موهای بهم ریخته اش را لمس کردم. این جنس مو برای یک مرد زیادی لطیف بود. جذابیت ها و زیبایی های بهزاد برای یک مرد از هر نظر زیاد بود! خودم هم نمی دانستم از کی دیدم به او تغییر کرده است خیلی خوب به یاد داشتم که روز اولی که در آن اتاق بازجویی دیدمش به هیچ عنوان چنین حسی نداشتم حتی این حس را به شاهین هم نداشتم البته خیلی وقت بود که خودم را متقاعد کرده بودم، که بهزاد هیچ شباهتی به شاهین ندارد. در حقیقت او بسیار برازنده تر و...

از لحظه ای که تپش قلبش دوباره برگشت پذیرفتم که او برای من خیلی بیشتر از یک دوست داشتن است. بهزاد مثل بخشی از وجودم بود که اگر آسیب می دید من ناقص می شدم؛ باز هم از خودم می پرسم، او از کی اینقدر پررنگ شد!؟

لرزشی به تنش افتاد که سریع از جا پریدم تا به کسی خبر بدهم اما با لرزیدن پلک هایش دوباره روی تخت نشستم. دست راستم را روی سینه ام گذاشتم و سعی کردم خودم را آرام کنم؛ در همین یک لحظه نکرانی قلبم طوری می تپید که صدایش در گوشم اکو می شد.

پلک هایش را روی هم فشار داد و چینی به بینیش انداخت. تمام وجودم چشم شده بود، تا نگاهش کنم و ببینم که چه می شود.

بالاخره پلک هایش از هم فاصله گرفت و بخش اندکی از زمرد هایش نمایان شد؛ چند بار پلک زد و نگاهش به اطراف چرخید اما همین که مرا دید، نگاهش روی من ثابت ماند.

هردو نفرمان بدون پلک زدن به هم دیگر نکاه می کردیم او را نمی دانستم اما خوب می دانستم که خودم دنبال به دست آوردن سهم بیشتری از سبزی و طراوت چشم های وحشی و در عین حال مظلومش هستم.

لب های خشکیده اش را به زور از هم باز کرد و آرام گفت:

_ آب.

نگاهی به اطراف آن اختم و پارچه ی سفید و لیوان آب را برداشتم، پارچه را تر کردم آرام روی لب هایش کشیدم. چند بار این کار را تکرار کردم و در تمام این مدت نگاهم به چشم های بسته شده و آرامش صورتش بود.

_کافیه؟

لب هایش خیلی کم از هم فاصله گرفت و زمزمه کرد:

_آره.

دستمال را کنار گذاشتم و منتظر نگاهش کردم او هم به من نگاه کرد و در نهایت سعی کرد بلند شود. سعی کردم مانعش شوم و کتفش را نگه داشتم، با این حال او مصمم بود که بنشیند و من هم با آماده پردن بالش به خواسته اش احترام گذاشتم.

به تاج تخت تکیه داد و چند بار کوتاه نفس کشید، بی اراده پرسیدم:

_درد داری؟

بی احساس نگاهم کرد و ارام گفت: _مهمه؟

اخمی بین ابروهایم نشست و کمی تند شدم:

_بازم می خوای به اسم اینکه برای کسی اهمیتی نداری، یه بلایی سر خودت بیاری؟

romangram.com | @romangram_com