#ارباب_تاریکی_پارت_213


یک نفر از مردان بی منطق، با صدای بلند اعتراض کرد:

_پس تکلیف برادرای من چی می شه؟ اونا مردند!

بر خلاف باطنم که از شنیدن نسبت او با آن دو مرد به غلیان افتاده بود، خیلی خون سرد گفتم:

_ وقتی برای هم دیگه شاخ و شونه می کشیدید باید به این موضوع فکر می کردید، نه الان!

_پس الان چی...

صدایم را بالا تر از او بردم:

_ الان هیچی! گفتم که هرکی ناراحته بره هرکیم مشکلی نداره بمونه کجای حرفم نا مفهومه؟

مرد خواست دوباره عربده بکشد که صدای بلند و رسای مهرداد خفه اش کرد:

_ مگه نشنیدی چی گفت؟ ناراحتی برو در من ما فقط روئسا با یکی از محافظانشون رو دعوت کرده بودیم نه این همه سیاهی لشکر. شما از کدوم گروهید؟

یکی با صدای بلند جوابش را داد: _ما از گروه روباهیم، به نمایندگی از ...

آرش بین حرفش پرید:

_دعوت نامه هارو من نوشتم، نگفتم کسی جانشین بفرسته شما چرا اومدید؟

مرد: رییس ما سرش شلوغ بود.

پوزخند صدا داری زدم و مغرورانه گفتم:

_پس برو بهش بگو هر وقت سرش خلوت شد بیاد من با شماها کاری ندارم. طرف من اونه!

مرد دهان باز کرد که حرفی بزند مه با صدای فریاد من لال شد:

_مگه کری؟ می گم گورت رو گم کن! کسی اینجا نیست که اینارو بندازه بیرون؟

مرد سخن ران با خشم گقت:

_ به ما بی احترامی می کنی، تاوانش رو می دی.

پوزخندی زدم و به او که با قدم های بلند و شتاب زده از ساختمان بیرون رفت نگاه کردم، مردی که دو برادرش را از دست داده بود با عجز نالید:

_ پس داداشای من چی؟ تکلیف قاتلشون چی می شه؟

به سمتش برگشتم و با نادیده گرفتن نگاه خیره ی امیر علی جواب دادم:

_ جنازه شون رو ببر، در ضمن قاتل اونا حماقت خودشونه که قانون من رو زیر پا گذاشتند پس فقط از اینجا ببرشون.

خواست دهان باز کند که هم رزمانش مانعش شدند و به کمک هم دیگر جنازه ها را بیرون ب دند په باعث شد ردی از خون روی کف پوش های براق چوبی بریزد.

کم کم سالن خلوت شد اما نگاه من هنوز خیره به جوی خون کنار پاهایم بود.

صدای زمزمه ی مهرداد را شنیدم که عصبانی از آرش پرسید:

_ پس امین کجاست؟ این بود محافظتش؟

آرش با کلافگی جواب داد:

_نمی دونم بابا! دارم بهش زنگ می زنم.

با قرار گرفتن کفش های مشکی براق مقابل پاهایم، سرم را با تاخیر بالا آوردم و به چشم هایش نگاه کردم. نکاهم روی تمام اجزای صورتش چرخید؛ ابروهای پهنی که مشابهشان را روی صورت مهرداد دیده بودم و پلک های افتاده اش را در عکس به جا مانده از شاهین. با این حال تیله های قهوه ایش را مهرداد به ارث برده بود و ته ریش آنکارد شده اش را، شاهین. لب های متوسط و برجسته اش دوباره نصیب مهرداد شده بود. این وسط تنها کسی که سهمی از چهره ی پدرش نداشت من بودم! حتی برادر دو قلویم بیشتر از من به او رفته بود اما من...


romangram.com | @romangram_com