#ارباب_تاریکی_پارت_207
_بله مامان؟
با شک برگشت و نگاهم کرد: _منظورت بابت از اون حرف چی بود؟ مریض سالم شده تویی؟
اینجا همه کارآگاه بودند و من خبر نداشتم؟ مصلحتی خندیدم و گفتم:
_ نه مریض چی آخه.
مامان: من تورو می شناسم دختر جون، طفره نرو بگو ببینم بین تو و بهزاد چیزی هست؟
به چشمان قهوه ای اش خیره شدم و آب دهانم را با صدا قورت دادم. قلبم تند می زد و نفسم کمی بد بالا و پایین می شد؛ سر انجام گفتم:
_ نه بابا! چه چیزی؟ اون یه آدمه مثل همه، برای من جذابیت نداره.
ارواح عمه ام بهزاد جذابیت نداشت؟ آن هم برای من؟ تازگی ها خیلی دروغ گو شده بودم!
مامان با تردید نگاهم کرد و وقتی چیزی از چهره ام نخواند سر تکان داد و به کارش مشغول شد:
_باشه مامان جان، می دونم حرف کسی رو نمی خونی وگرنه نمی ذاشتم بری اما حالا که می ری مراقب خودت و اون دو تا کله شق سر به هوا هم باش!
بوسه ای از گونه اش گرفتم و درحالی که با خنده در ذهنم مرور می کردم که مهرداد و بهزاد، دو پله شق سر به هوا هستند از آشپزخانه بیرون زدم.
بهزاد
با کلافگی موهایم را از ریشه کشیدم و بهمشان ریختم که رایان با خوش مزگی گفت:
_ کچل بشی خوش تیپ تر نمیشی ها!
وسط سالن خلوت فرودگاه ایستادم و نگاهش کردم:
_ الان مسئله فقط کچل شدن منه؟
شانه بالا انداخت و با بی خیالی گفت:
_ به مهرداد زنگ زدم گفت توی راهه، باید منتظر بمونیم دیگه.
چشم هایم را ریز کردم:
_این خون سردیت به خاطر چیه؟ همون طور که گفتی توی لاویج الان شرایط مناسب نیست.
رایان روی صندلی نقره ای فلزی فرودگاه، ولو تر شد و فاصله ی بین دو دست و پایش را بیشتر کرد:
_من که...
نگاهش روی نقطه ای در پشت سرم ثابت شد که من هم با تاخیر به آن سمت برگشتم؛ از پشت دیوارهای شیشه ای که اطراف این سالن انتظار کوچک را احاطه کرده بود، چند تفنگ دار تازه از میدان برگشته با ابهتی خاص به این سمت می آمدند که پیش قراولشان مهرداد بود.
عجب اسمی برایشان گذاشتم چند تفنگ دار!
تا نزدیک شدنشان نگاهم روی هر سه نفرشان چرخید اما در نهایت به شخصی که تقریبا به پریسا تکیه داده بود و حرکت بقیه را کند می کرد، خیره شدم.
آرش در را جلو تر باز کرد و وارد سالن شدند اما من همچنان به او نگاه می کردم؛ از نوع کفش هایش مشخص بود که یک زن است امااینکه چرا شنل مشکی رنگی پوشیده که کلاهش کل صورتش را در بر گرفته درک نمی کردم.
با نزدیک شدن آن ها رایان کنار من ایستاد و با گلگی گفت:
_چه قدر دیر کردید!
مهرداد بی توجه به ما از کنارمان رد شد و گفت:
_ توی هواپیما بشینید تا سریع با خلبان بیام.
romangram.com | @romangram_com