#ارباب_تاریکی_پارت_205
با مسخرگی دستم را در هوا تکان دادم و فاصله گرفتم:
_آره داداش من، تو همیشه کار درست رو انجام می دی منم همیشه گند می زنم تو زبر و زرنگ و باهوش، من کودنم اصلا تو آدم خوبه ای بده منم! کافیه یا بازم بگم؟
مستقیم و بی پرده بهم نگاه می کردیم، با تیله های نافذ قهوه ایش سعی در واکاوی افکار من داشت غافل از اینکه ریشه ی این حرف هایم به قلبم بر می گشت نه مغزم!
مهرداد: چرا بی ربط حرف می زنی؟ بحث این چیزا نیست؛ من مجبور بودم که ...
قدم دیگری به عقب برداشتم و با طعنه گفتم:
_آره مجبور بودی!
مهرداد حنات دیگه پیشم رنگ نداره این قدر ازم پنهون کردی که هر دفعه که میام بهت اعتماد کنم یه چیز جدیدی در موردت می فهمم که پشیمونم می کنه! دیگه حتی نمی دونم راست و دروغت چیه.
لب های پر رنگش را روی هم فشار داد و با صدای بلندی گفت:
_ این حرفات یعنی چی؟ می خوای بگی بهم اعتماد نداری؟ به برادرت؟
جمله ی آخرش را با شگفتی بیان کرد و من با تمسخر جوابش را دادم:
_هه، برادر؟ کدوم برادر؟ یکیشون که سینه ی قبرستون خوابیده و به غیر از بدبختی برام چیزی نذاشته! این یکی هم که فقط برام سورپرایز داره، تو بگو کدوم برادر؟ چه برادری؟ نکنه یادت رفته دو شب پیش می خواستی همین برادرت رو بکشی؟ هرچند که برادر کشی توی بشریت یه رسمه!
چند ثانیه خیره نگاهم کرد و بعد سرش را پایین انداخت و آرام به طرفین تکان داد:
_ پس این طور فکر می کنی!
با کینه ی قدیمی که نمی دانستم از کجا سرچشمه گرفته گفتم:
_ دقیقا همین طور.
با این حال او دیگر سرش را بالا نیاورد تا مرا نگاه کند؛ قدمی به عقب برداشتم که دست های مشت شده اش را دیدم که سرپنجه هایش از فشار زیاد استخوان هایش به سفیدی می گرایید، بی توجه به او عقب گرد کردم و به سمت در رفتم که صدای نگران مادر پریناز متوقفم کرد
_کجامی ری پسر؟
بدون اینکه برگردم جوابش را دادم:
_ لاویج، باید تکلیف یه سری چیزا رو روشن کنم.
بدون اینکه لحظه ای تاخیر کنم از خانه بیرون زدم و با نگاهی به اطراف حیاط، به سمت ماشین در باز آرش رفتم.
پریناز
تمام مدتی که بهزاد و مهرداد جر و بحث می کردند، گوش من به در چسبیده بود و تک تک کلماتشان را روی هوا می قاپیدم.
در این مدت کوتاهی که بهزاد را می شناختم هیچ وقت ندیده بودم که صدایش این قدر پر گله و شکایت باشد؛ هر حرفش را طوری ادا می کرد که انگار مهرداد با خنجری سمی عمیقا به قلبش ضربه زده باشد. و از این عجیب تر کوتاه آمدن مهردادی بود که حتی کوچک ترین بی احترامی به خودش را نمی پذیرفت!
چرا سکوت کرد؟
در اتاق را با دست سالمم باز کردم و به سختی بیرون آمدم؛ برای خودم هم عجیب بود که چه طور توانسته بودم به این زودی سرپا سوم اما فعلا که شده بود.
مهرداد با دست های مشت شده وسط حال ایستاده بود و سرش را پایین انداخته بود تنها چیزی که از نیم رخ نمایانش می شد خواند، غم و اندوه بود.
با صدای پرهام هر دو نفرمان به سمت او برگشتیم:
_ صدای نکره ی اون پسره از خواب پروندت آبجی؟
بالافاصله اخمی روی صورت مهرداد نشست:
_ اون پسره اسم داره پرهام!
romangram.com | @romangram_com