#ارباب_تاریکی_پارت_183
چشم هایم را ریز کردم:
_ دنبال چی هستی؟
با تاخیر نگاهم کرد. چند بار پشت سر هم پلک زد و بعد لب باز کرد: _آرامش.
خب این یک درخواست کاملا طبیعی و درست بود، اما چرا این را به من می گفت؟
_ خب؟ من چی کار می تونم برات بکنم؟ من هرکاری می کنم تا حال الانت بهتر بشه.
ابروی نیمه شکسته اش را بالا انداخت و با دقت گفت:
_هر کاری؟
تازه متوجه سوتی که داده بودم شدم و با من و من سعی کردم اصلاحش کنم اما دیر شده بود مردها همیشه گزکی برای عذاب دادن آدم پیدا می کردند!
_خب... خب دقیقا نه هر کاری، یعنی...
بهزاد که حالا چشم هایش برق می زد و فقط رد اشک ها روی گونه اش مانده بود گفت:
_ چیز زیادی نمی خوام، فقط... فراموشش کن!
خیلی سریع جواب دادم:
_ نه لازم نیست فراموش کنم اگه چیزی میخ...
جمله با فرو رفتن در آغوش بهزاد نا تمام ماند.
چشم هایم وق زده، به پشت سر بهزاد خیره شده بود و چانه ام روی شانه ی عضلانیش قرار داشت. نوازش دست های تب دار و بزرگش روی کتفم، جایی بالا تر از زخم ها طوری بود که انگار میله ی داغی را روی تنم می کشیدند به همان میزان سوزاننده و نفس گیر!
دست هایم آویزان پنارم بود و نمیدانستم جه باید بکنم؛ هنوز هم مات و مبهوت در آغوشش بودم که برخورد چانه اش را از روی شالم به کنار گوشم حس کردم.
بهزاد: خودمم باورم نمیشه اما... اینطور آروم می شم.
با صدایی لرزان و نفسی که با تاخیر می رفت گفتم
_ ما... ما نامحرمیم.
برای لحظه ای، شانه ام را محکم به سینه ی ستبرش فشرد و خیلی زود رهایم کرد و قبل از اینکه من سر بلند کنم؛ از روی تخت پایین پرید و با قدم های بلند و سریع به سمت در اتاق رفت.
در آستانه ی در ایستاد و از روی شانه اش اهم به من انداخت صورت او هم مثل من سرخ شده بود .
_منظورم این بود... اینکه بغلت کردم رو فراموش کن!
با صدای بسته شدن در اتاق انگار تازه متوجه اتفاقی که افتاده بود شدم، دستم را روی صورت تبدارم گذاشتم و زمزمه کردم:
_بهزاد چیکار کرد؟
بهزاد
با قدم های کوتاه اما محکم عرض اتاق را طی می کردم در این اتاق دوازده متری حداقل دو کیلومتر پیاده روی کرده بودم؛ از دیشب تا همین الان، نتوانستم حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارم!
چه خیال خامی!
همین که دستم به پوست داغ بدنش خورد آرامش از چند کیلومتری من دور شد نمی دانم این چه سری بود که نزدیک بودن به این دختر هم آرامش بود و هم هیجان... هیجانی که تا امروز مثلش را تجربه نکرده بودم.
وسط اتاق ایستادم و هردو دستم را پشت گردنم کشیدم، نگاهی به اطراف انداختم و بار دیگر به خودم یاد آوری کردم که اینجا فقط یک زیر پله ای کهنه است که برای یک شب اقامت به من داده اند.
البته توقع من بیشتر از این نبود، آن هم در خانه ای که هر کدام از اعضایش به طور مشخصی از من متنفر بود؛ البته به غیر از پریناز ...
romangram.com | @romangram_com