#ارباب_تاریکی_پارت_181


با حس سوزش روی یکی از زخم هایم از اعماق وجودم جیغ خفه ای کشیدم، پلک هایم را محکم روی هم فشار دادم تا اشکی که در چشمم حلقه زد فرو نریزد. برای لحظه ای دستش از کار ایستاد اما خیلی زود دوباره شروع کرد. آن قدر لب گزیده بودم که شوری خون را در دهانم احساس می کردم ملافه ی روی تخت بین انگشت هایم آنقدر فشرده شده بود که حس می کردم الان سوراخ می شود. سوزش و دردی که از ضدعفونی کردن زخم هایم حاصل می شد تا عمق استخوانم می سوزاند و درد را به قلبم می رساند.

بالاخره طاقتم طاق شد و با ناله گفتم:

_کافیه بهزاد، ادامه نده.

بهزاد: دکتر منم منم بهتر از تو می دونم کی کافیه.

صدایش گرفته تر و خشدار تر از قبل بود اما خودم آن قدر عذاب می کشیدم که به او توجه نکنم:

_ از عذاب دادنم خوشت میاد؟

بهزاد: آره خوشم میاد، آره لعنتی خوشم میاد.

بغضی که در صدایش بود مرا وادار کرد که به سمتش برگردم و همین که دیدمش دهانم از تعجب باز ماند.

نگاهم روی دو قطره اشک درشتی که از کنار زمرد های خوش رنگش جاری بود ثابت ماند قلبم در سینه فرو ریخت و احساس خلا کردم.

با بهت گفتم:

_ تو... تو داری گریه می کنی بهزاد؟

سرش را پاییند انداخت و با پشت دست محکم روی چشم هایم کشید؛ اما من هنوز در بهت بودم. با زحمت دستم را تکان دادم و گفتم: _داری گریه می کنی؟

پوزخند صدا داری زد و با کج خلقی گفت:

_ آره! دارم گریه می کنم، برید حال کنید با خودتون که بهزاد نامدار رو بعد از این همه سال گریه انداختید!

ابروهایم کم کم بهم گره خوردند و با گیجی گفتم:

_ یعنی چی؟ چرا من باید خوش حال باشم؟

سرش را بلند کرد و با دلخوری نگاهم کرد غمی که در زمرد های براق از اشکش موج می زد آتش به دلم افکند.

بهزاد: تموم شدم!

بهزادی که اینقدر همه دنبالش بودید تموم شد!

آدم کشتم، به رفیقم شک کردم و اشتباه رفتم، از خودم متنفر شدم گذشته ی پر از کثافتم رو یادم اومد. ولی نشکستم! هر بار با خودم فکر کردم که اینبار کمرم خم شده اما اشتباه می کردم.

چانه ی مردانه و زاوی دارش لرزید و قطره ی اشک دیگری که روی گونه اش سرازیر شد را با خم کردن گردنش از دید من پنهان کرد. چه چیزی تا این حد او را عذاب می داد؟ چه چیزی ناراحتی کرده بود؟

_چی شده بهزاد؟ بهم بگو تا کمکت کنم.

سریع سرش را بلند کرد و با خشم گفت:

_ کسی نمی تونه به من کمک کنه! می دونی امشب چی فهمیدم؟ اون مهردادی که تکیه گاه همتونه و روی اسمش قسم می خورید...

لب هایش را روی هم فشار داد و آب دهانش را با سختی پایین داد ضربان قلبم بی اختیار بالا رفته بود، حتی فکر مرگ مهرداد هم سخت و عجیب بود.

_مهرداد چی؟ حرف بزن پسر!

صدایش را بالا برد و با نهایت عجز گفت:

_مهرداد برادر منه، برادر شاهین!

نفس در سینه ام حبس شد و لب هایم از هم فاصله گرفت؛ این مرد چه می گفت؟ مهرداد برادرش بود؟ پس... پس چرا شاهین هیچ وقت چیزی نگفت؟

_پس... پس چرا...؟


romangram.com | @romangram_com