#ارباب_تاریکی_پارت_178

_چرا اون محافظ من شد؟ اصلا چرا من رقیب اون شدم؟

اول با دقت به حرف هایم گوش کرد و بعد کم کم آثار حیرت در چهره اش نمایان شد، سرم را به حالت پرسشی تکان دادم که یعنی چیه؟ اما او همچنان خیره نگاهم کرد.

باده: تو... تو هنوزم متوجه حرف من نشدی؟

اخم کردم:

_ چه حرفی؟ خب گفتی اون رقیب منه و ...

باده: منظورم این نیست، منظورم شخصیه که تو داشتی باهاش تمرین می کردی!

شانه بالا انداختم:

_خب پدرش، منظورت پدر مهرداد بود ...

حرفم را خوردم و لحظه ای جمله اش را دوباره مرور کردم؛ شاید مرجع ضمیری که به کار برد خود من بودم! شاید منظورش پدر من بود!

_ببینم نکنه منظورت اینه که اون من رو دیده که با پدر خودم تمرین می کردم؟

اما چه طور تشخیص داد که اون پدر منه؟ از قبل هم دیگه رو می شناختند؟

ناامیدی در صورتش موج می زد لب های خوش فرم قرمز شده اش را روی هم فشرد:

_ آره می شناختش از خیلی وقت قبل، حتی پیش از تولد تو تقریبا نه سال قبلش اونا با هم سال ها زندگی کرده بودند.

_یعنی چی با هم زندگی...

با فکری که به ذهنم رسید حرفم نصفه ماند، باده می خواست چیزی را غیر مستقیم به من بفهماند اما چه چیز؟

جمله باده دوباره در ذهنم تکرار شد:( پسر شش یا هفت ساله ای رو نشون داده که خیلی سخت داشته با پدرش تمرین می کرده.)

پدرش!

مهرداد یا پدر مرا دیده بود و یا پدر خودش را، اما او از سال ها قبل با مردی که دیده بود و از قضا پدر من هم بود، زندگی می کرده چیزی حدود نه سال قبل، این دقیقا همان اختلاف سنی ما دونفر بود.

خشکم زد!

کل دو ماه گذشته مثل یک فیلم معکوس از آخرین لحظات تا به ابتدا از جلوی چشمم عبور کرد و من هرچه که می توانست برایم سرنخی باشد را بررسی می کردم.

_من برای تو کی ام مهرداد؟

ایستاد و به سمتم برگشت، دیگر خشمی در صورتش نبود؛ اما عمق غم چشم هایش را به خوبی احساس می کردم.

مهرداد: اگه بگم اتفاقی میفته که فعلا وقتش نیست من و تو فعلا باید کنار هم و باهم کارایی رو انجام بدیم که با گفتن این حرف هیچ کدومشون ممکن نیست.

هویتش را نگفت! چرا؟

بار ها و بارها از مهرداد پرسیدم که چرا از من مراقبت می کند؟ چرا اینقدر کمکم می کند؟ چرا سناتور طوری نقشه ریخت که او مرا نجات دهد؟ چرا به خاطر من آدم کشت؟ چرا...

مغزم داشت سوت می کشید و خاطراتم به عقب برمی گشت، تنها یک نفر بود که هم در خاطرات ناقص کودکیم می دیدمش و هم در تمام مدت کنارم بود!

تنها مهرداد بود که همیشه از رازهای گذشته پرده برداری می کرد و از همه چیز خبر داشت!

مهرداد:تمام عمرم به اون پسر به خاطر هوشش قبطه خوردم اما می بینم که این استعداد توی خون شماست، یه جورایی موروثیه!

هوش در خانواده ی ما موروثی بود و از طرفی همیشه می گفتند که مهرداد خیلی باهوش است.

تمام این مدت مرا فرزند دوم خطاب کرده بودند و شاهین در ویدیویی که قبلا برایم فرستاده بود گفته بود که من از او بزرگ ترم! این چه معنی می توانست داشته باشد، جز اینکه فرزند ارشد خانواده ی نامدار شخص دیگری است؟ شخصی که از من بزرگ تر بود، با دیدنم خاطراتش زنده می شد شخصی که می گفتند سبک مبارزه و حمله ی من شبیه به اوست.

چشم هایم از حدقه بیرون زد و تقریبا روح از تنم پرید.

romangram.com | @romangram_com