#ارباب_تاریکی_پارت_176

قلبم کمی تند می زد و تنفسم سریع شده بود، نمی توانستم حدس بزنم که کلید این همه مشکل چه چیز با ارزشی است قبل از اینکه ما بتوانیم نگاهی به درون جعبه بیندازیم باده هین بلندی کشید و با حیرت گفت:

_این غیر ممکنه!

با بی طاقتی و استرس کنار او قرار گرفتم و گفتم:

_ چی دیدی که اینقدر...

چیزی که می دم را دقیقا اطلاعی از ماهیتش نداشتم! یک خالکوبی یا نشان؟ یا... این دیگر چه بود؟ یک گردنبند؟

_این... اینا چی اند؟

باده بی توجه به من و با حیرت عجیبی گفت:

_ مهرداد؟ این... همونه که... همونه...

مهرداد: آره همونه.

حس کردم کل وجودم از صدای سرد مهرداد یخ بست، چرا اینقدر بی روح شده بود؟ همزمان به یکدیگر نگاه کردیم من شگفت زده و گنگ، مهرداد بی روح و... غمگین؟

ناخوداگاه از حس غمی که در صورت او دیدم غمی در وجودم شکل گرفت:

_چی شده مهرداد؟ اینا چی اند؟

همان طور که به من خیره بود سرش را به طرفین تکان داد، لحظه به لحظه غم و درد صورتش بیشتر می شد. چه چیزی این مرد را عذاب می داد؟ مشکلش چه بود؟ مدت کوتاهی بود که او را می شناختم اما حس می کردم پیوند احساسی قوی و قدیمی بین ما است. پیوندی که باعث می شد او همیشه مرا نجات دهد.

_مهرداد؟

سرش را پایین انداخت و پوزخند صدا داری زد، باده هم با غم و نگرانی دستش را روی شانه ی او گذاشت:

_ مهرداد شاید اشتباهی...

مهرداد: هیچ اشتباهی نیست واقعیت همینه.

چرا؟ چرا این قدر غمگین؟ این اولین باری بود که صدایش را این طور می شنیدم.

سرش را که بالا آورد نور مستقیم به چشم هایش خورد، حس کردم برای لحظه ای خیسی اشک را در چشم هایش دیدم اما فقط برای یک لحظه! همان طور که من در حیرت بودم او چند بار پلک زد و در نهایت با کمال آرامش به سمت من برگشت و مستقیم به من خیره شد.

مهرداد: فردا ساعت هشت صبح آماده باش.

روبه باده ادامه داد: حالا که فهمیدی دیگه هیچ قصوری قابل قبول نیست؛ مراقبش باش؛ خیلی زود برگردید پایگاه.

نگاه دیگری به من انداخت و بی توجه به ما به راه افتاد، لحظه ای در بهت بودم اما خیلی زود حواسم جمع شد و دنبالش دویدم. سرعتش را بیشتر کرد تا نتوانم به او برسم اما من هم سریع تر دویدم و شانه اش را به سمت خودم کشیدم ولی او با فشاری مرا به عقب پرت کرد، اما من دوباره دستش را کشیدم و اورا نگه داشتم.

در کسری از ثانیه، دستم را از روی شانه اش برداشت و با تمام قدرت پیچاند و مرا از پشت قفل کرد. صدایی که کنار گوشم به حرف آمد آن قدر خشمگین بود که از کارم پشیمان شدم.

مهرداد: الان وقت این نیست که دنبال من بیای کنترل کردن من خیلی سخته نمی خوام بلایی سرت بیارم.

در حالی که از درد کتفم کل ماهیچه هایم کشیده شده بود گفتم:

_ چرا؟ مگه من چه گناهی کردم؟

گرمای صورت تبدارش را کنار گردنم احساس می کردم:

_ این مهم نیست، مهم اینه که من نمی خوام به تصمیم استادم بی احترامی کنم ولی توانایی کشتنت رو دارم پس قبل از اینکه اشتباهی کنم دست از سرم بردار.

دستم را رها کرد و از کنارم گذشت اما قبل از اینکه قدمی به سمتش بردارم فریاد کشید:

_دنبالم نیا!

او با قدم های سریع و بلند، بین درختان انبوه پارک گم شد و من را همان طور خشک شده و مبهوت رها کرد. من حتی نمی دانستم گناهم چیست چرا او قصد کشتن من را داشت؟ چرا محافظ من داشت خلاف وظیفه اش عمل می کرد؟

romangram.com | @romangram_com