#ارباب_تاریکی_پارت_173
_ رفت؟ به همین سادگی؟
پوزخندی زدم من جای تو بودم تلاش می کردم.
دنده را عوض کرد و سرعت را بالا برد:
_تلاش کردم، نموند.
هنوز هم ذره ای درد و غم در صدایش وجود نداشت، چه طور این مرد می توانست اینقدر راحت از شکست عشقیش حرف بزند؟
_چرا رفت؟
نگاهی به سمتم انداخت:
_ چون فهمید من کی ام نتونست کنار بیاد.
واقعا انتظار داشت یک دختر با این موضوع کنار بیاید؟ ناخوداگاه فکرم پیش پریناز رفت که ممکن بود مردی مثل مرا قبول کند یا...
قبل از اینکه خیلی منحرف شوم پرسیدم:
_ وقتی بهش علاقه مند شدی و مطرح کردی باهاش، نترسیدی که... که یه روزی بفهمه و تنهات بذاره؟
به سمت من برگشت و نگاهم کرد برخلاف دفعات قبل طولانی و عمیق. در نهایت روی گرفت و با صدای خشداری گفت:
_ من از چیزی نمی ترسم.
صاف نشستم و دوباره به بیرون و خیابان های حاشیه ای که خلوت شده بود نگاه کردم:
_مگه می شه؟ محاله کسی نترسه.
مهرداد: خب من نمی ترسم! عیبی داره؟
کم کم به پارک نزدیک می شدیم و این به معنی پایان مکالمه بود:
_عیبش اینه که تو واقعیت رو نمی گی، همه می ترسند هرکس از یه چیز ...
بین حرفم پرید و غافلگیرم کرد:
_تو از چی می ترسی؟
دهان باز مانده ام را آرام بستم و به سمتش برگشتم که همچنان به جاده خیره بود؛ من از چه می ترسیدم؟ واقعا از چه می ترسیدم؟ تمام این سال ها هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم.
_من...راستش...
سکوت کردم و جوابی ندادم او هم اصراری نکرد، انگار خودش هم حال مشابه مرا داشت که به موقعیتم احترام گذاشت.
کمی بعد مقابل در پارک توقف کردیم برای لحظه ای در سکوت نشستیم و مهرداد بالاخره سکوت را شکست.
مهرداد: حواست باشه اون جعبه هنوز برای خودمونم مجهوله بنابراین نباید از دستش بدیم.
سر تکان دادم و با تایید او هر دو از ماشین پیاده شدیم و همزمان باهم از پله ها بالا رفتیم، یک ماه پیش بود یا کمی قبل تر که اینجا بودم؟ ان شب دوباره زخمی بودم و با پررویی تمام به اینجا آمده بودم اما حالا به عنوان رییس آن ها اینجا بودم؛ به اصرار و رای زنی های امین بود که مذاکره در منطقه ی خودمان برگزار شود.
آخرین پله را طی کردیم و از ورودی پارک گذشتیم به درخواست وبرنامه ی امین، امشب برخلاف چهارنفر، شش نفر کشیک شب بودند و مثلا امنیت را تامین می کردند.
از میان درخت های در هم تنیده و پر از برگ می گذشتیم و در تاریکی وهم آور شبانه ی پارک، قدم می زدیم. صدای کلاغ ها و جیرجیرک ها فضای تاریک را کمی ترسناک تر می کرد؛ برخلاف انتظارم این فضا را دوست داشتم.
با احساس حرکت چیزی از فاصله ی نزدیکمان گوش هایم تیز و حواسم جمع شد:
_ خودشون اند؟
romangram.com | @romangram_com