#ارباب_تاریکی_پارت_167


علی با مسخرگی گفت:

_ نه کم نمی دادند! فقط یه دفعه یه پسر بچه فقط به این دلیل که از طایفه ی نامدارا بود اومد و شد همه کاره، این عوضی حتی نمی تونست دماغش رو بالا بک...

با سیلی که به صورتش زدم حرف در دهانش ماسید و خفه شد، قفسه ی سینه ام از خشم بالا و پایین می شد نامدار بودن برای من هیچ چیز جز دردسر نداشت. کسی حق نداشت مرا هرچند که کم توان زیر سوال ببرد!

علی: بزن، فکر کردی من با دوتا مشت و لگد تو زبون باز می کنم؟

پوزخندی زدم و به سمت ابزار شکنجه رفتم:

_با دوتا مشت و لگد شاید به حرف نیای، اما احتمالا با...

انبری را برداشت و در نورد کم اتاق پیچ و تابش دادم:

_با این ممکنه به حرف بیای. البته ممکنه از این خوشت نیاد و من بهت حق انتخاب می دم.

به بقیه ی ابزار های شکنجه ای که روی دیوار آویزان بودند اشاره کردم:

_ خودت بگو اول با کدوم شروع کنیم؟

پوزخند کریحی زد:

_ مثلا می خوای اینطوری من رو بترسونی؟

انبر را روی زمین انداختم و به سمش هجوم بردم و یقیه ی پیراهنش را چنگ زدم:

_ این ترس نیست مرتیکه ی بی همه چیز، این مجازاته.

می دونی چند نفر به خاطر خودخواهی تو مردند؟ می دونی کیا داغدار شدند؟ شایدم ندونی اما برام مهم نیست! من فقط می خوام بدونم کی بهت دستور این کارو داده؛ ذهن کوچیک تو قابلیت طراحی اینجور نقشه ای رو نداره.

زیر دستم نفس نفس می زد و تقلا می کرد تا فشار روی گلویش را کم کنم اما من چنین قصدی نداشتم. درد کشیدنش، درشت شدن چشم هایش و کبود شدن صورتش دیدن همه ی این ها به طرز جنون آمیزی برایم خوشایند بود.

امین به شانه ام چنگ زد و سعی کرد مرا عقب بکشید اما من همچنان مقاومت می کردم:

_بهزاد کافیه، داری می کشیش!

با خشمی که در کل تن عرق کرده ام زبانه می کشید فریاد زدم:

_ بهتر.

نمی دانستم نمی دانستم منشا این خشم چیست؛ چشم هایم را بستم و سعی کردم تصاویر آشفته ای که می دیدم را کنار بزنم حوصله ی دیدنشان را نداشتم، آن ها متعلق به من نبودند.

پسری که کتک می خورد همان پسر کمی بزرگ تر شده بود و مسخره می شد؛ زیر زمین سرد و تاریکی که برایش جهنم یخ زده بود.

صدای جیغ های دردناک یک زن، دوباره همان پسر که باز هم بزرگتر شده بودو... می دید؛ صحنه هایی را که نباید می می دید.

قتل مرد جوانی کیفی که جا به جا شد و قرار دادی که امضا شد.

سرم درد گرفته بود و انگار می خواست منفجر شود، خیلی وقت بود که یقیه ی علی را رها کرده بودم و موهایم را از ریشه می کشیدم درد سرم بیشتر می شد صدای سوت بلندی می شنیدم، با این وجود باز هم نمایش اسلاید شوی مقابلم متوقف نمی شد تمام نمی شد چرا تمام نمی شد؟

با تمام توان فریاد کشیدم و کمک خواستم که جسم سنگین و محکمی به صورتم برخورد کرد و مرا روی زمین انداخت. صدای سوت قطع شد، اما درد از بین نرفت. نمی توانستم نفس بکشم کل تنم خیس عرق بود و همه ی عضلاتم درد می کرد.

صدای نگران مردی را شنیدم: _بهزاد؟ حرف بزن پسر.

و این صدا چه قدر آشنا بود! قبلا شنیده بودمش، بار ها و بارها.

در ذهنم دنبال خاطراتی می کشتم که هنوز کامل به یادشان نیاورده بودم که با دیدن تصویری چشم هایم تا آخرین حد باز شد و نفس عمیقی کشیدم.

نگاهی به صورت مهرداد که مرا در آغوش گرفته بود انداختم و با وحشت از دیدنش پرسیدم:


romangram.com | @romangram_com