#ارباب_تاریکی_پارت_148
_ آره فقط زخمی بشه؛ حواست رو جمع کن پسر!
رایان با دلخوری غر زد:
_اطاعت قربان، چه خوبم رییس بازی در میاره!
امین بی توجه به او گفت:
_موقعیتت چطوره دختر؟
پریناز مثل خودش سرد جواب داد:
_همه چیز مرتبه، در ضمن ترجیح می دم با اسم صدام کنی تا اینکه چرت و پرت بگی!
امین سری تکان داد و زیر لب زمزمه ای عصبانی کرد که نشنیدم چه گفت؛ چرا این دو نفر مثل کارد و پنیر بودند؟
صدای صادق دوباره وصل شد:
_کمتر از پنجاه متر و اینکه...
صدای تقه ی کوچکی از زی سیم آمد، اما هیچ کداممان توجه نکردیم لیموزین مشکی رنگی را از آینه ی کنار ماشین دیدم که نزدیک می شد با کلافگی پرسیدم:
_اینکه چی؟
تنها پاسخمان شلوغی اطراف و صدای های پراکنده ی سوله ی اول بود، نگاهم بین صفحه ی موبایل و ماشینی که لحظه به لحظه نزدیک تر می دشد در رفت و آمد بود زمان داشت از دست می رفت.
امین: صادق لال مونی گرفتی؟ حرف بزن، چی شده؟
صادق بالاخره به حرف آمد اما صدایش وحشت زده و بلند بود: بی سیم رایان قطع شده. موقعیتش رو ندارم چی شده؟
با شنیدن این حرف امین سریع دوربین جنگی را از صندلی عقب برداشت و دیدش را روی ساختمان قراردادی ما تنظیم کرد، اما نگاه من به لیموزین بود که سریع نزدیک می شد و در نهایت با حرکتی حرفه ای مقابل در هتل در سمت دیگر خیابان پارک کرد، داشت دیر می شد و ما هیچ کاری نکرده بودیم.
صادق با ترس و خشم گفت:
_ نمی دونم چه اتفاقی افتاده اما من هیچ نشونه ای از رایان ندارم.
دری که به سمت هتل و مخالف من بود باز شد و مرد قد بلندی از لیموزین پیاده شد، کت و شلوار مشکی رنگی به تن داشت و اندامی ورزیده اما چهره اش مشخص نبود.
بدون اینکه از او نگاه بگیرم با استرس پرسیدم:
_ امین چی شد؟
با خشم گفت:
_ نمی دونم، نمی دونم لعنت به این شانس!
دو مرد کت و شلواری درشت هیکل به سمت او رفتند و اطرافش را گرفتند؛ درب لیزری هتل باز شد و سه مرد دیگر که هم هیکل با محافظ های قبلی بودند بیرون آمدند.
صدای پریناز که درزی سیم پیچید قلبم را لرزاند:
_چی شده؟ چرا کاری نمی کنید؟
بی توجه به او نفس عمیقی کشیدم و روبه امین گفتم:
_داره دیر می شه امین!
دوربین را محکم پشت ماشین پرت کرد:
_می دونم، خودم تمومش می کنم.
نگاهم بین او په داشت از پله های هتلل بالا می رفت، و امینی که کلتش را بر می داشت. رد و بدل شد موقعیت سختی بود!
romangram.com | @romangram_com