#ارباب_تاریکی_پارت_138
گاهی اوقات فکر می کردم تصویری که از مرد زندگیم برای خودم ساخته بودم زیادی کامل و آرمانی بود، گاهی اوقات فکر می کردم که در مورد شاهینم اشتباه می کرده ام!
مردی که مقابلم نشسته بود و با چشم های خیس به ما نگاه می کرد، هم می ترسید و هم در آستانه ی اشک ریختن بود، این مرد گاهی اوقات زیادی ضعیف می شد و از همه گریزان اما هنوز هم برای خطاب پردنش از کلمه ی مرد استفاده می کردم؛ شاید چون همین چند لحظه پیش از جان گذشته شد و خواست خودش را فدای ما کند.
این مرد گاهی اوقات زیادی خطرناک می شد و گاهی اوقات که شامل الان هم می شد، مثل کودکی بود که در آستانه ی تایید نقاشیش از سوی مادرش است.
همسر برادرش بودم و احساس تازه جان گرفته ای به خودش داشتم چه می شد اگر اولین مادرانه ام را با این مرد تجربه می کردم؟
_بهزاد، ما کنارتیم مهرداد و یه پایگاه نیرو پشتیبانمون هستند
نترس! ادامه بده.
پلک هایش را روی هم فشار داد و سرش را کج کرد، من هم وانمود کردم که ندیدم از گوشه ی چشمش اشکی سرکشانه پایین لغزید نه برای اینکه مرد گریه نمی کند! فقط برای اینکه شاید ما را محرم خودش نداند که بتواند مقابلمان اشک بریزد.
غرور حجابی است که مردان جامه ی تن می کنند تا شاید بتوانند از پدیدار شدن ترک های قلبشان مقابل هرکس جلوگیریی کنند..
بعد از چند ثانیه گلویش صاف کرد: _خب، برنامه چیه؟
این صدا مقتدر بود اقتداری که از گرم بودن پشتش به ما سر چشمه گرفته بود.
چقدر شیرین تکیه گاه بودن برای یک مرد شیرین بود!
بهزاد
دستانم را به سینه زدم و به پشتی مبل راحتی تکیه دادم.
_همین که گفتم، یا قبول می کنی که تماس بگیرم یا به هدفت نمی رسی.
همانطور که پاشنه های میخی کفش هایش روی پارکت سر و صدا می کرد به سمتم برگشت. دیگر به دیدن این دختر با لباس های نچندان پوشیده عادت کرده بودم.
باده: من می تونم تورو به جون دوستات تهدید کنم!
برای لحظه ای ذهنم از این مکان فاصله گرفت و به یاد مکالمه ی دیشبمان افتادم.
لبخندی از آینده نگری رایان روی لب هایم نشست، تا اینجا هر چه که از مذاکره ی احتمالی من و باده گفته بود درست در آمده بود؛ از الان به بعد هم طبق حرف های او پیش می رفتم.
شانه بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:
_ اگه می تونی هر بلایی که می خوای سرشون بیار، برای من فرقی نمی کنه!
دندان بر دندان سایید اما سعی کرد حرص خوردنش را نشان ندهد.
نگاهم را بی تفاوت دور تا دور نشیمن نسبتا کوچک اما لوکس خانه انداختم، از یک طرف به آشپزخانه ی اوپن و کاملا مدرن منتهی می شد و از طرف دیگر به اتاق خواب باده.
_خب؟
_قبوله؛ ولی اگه...
پوزخندی زدم و با تمسخر حرفش را ادامه دادم:
_ اگه دست از پا خطا کنم من رو می کشی، ها؟
کمی رو به جلو خم شدم و با چشم های ریز شده گفتم:
_ می خوای خودم همین الان این کاررو بکنم؟
به حیرتی که در چشمانش نشست پوزخند زدم و به مبل تکیه دادم: من رو از مردن نترسون دختر جون آب که از سرم گذشته، چه یک وجب چه صد وجب
دست هایش را به کمر باریک و خوش قوارش زد و فریاد کشید:
_ یه تلفن بیارید.
romangram.com | @romangram_com